#_نبض_احساس_پارت_594


مهدي:خب داداش من اون يه دختره وانتظارداره توبهش توجه کني

_يني من توجه ندارم بهش؟

مهدي:تاجايي که من ميدونم تووقت وبي وقت اينجايي

_چيکارکنم مهدي؟اين پرونده خيلي ذهنمومشغول کرده آيهان پيش اوناست وماهيچ کاري نميتونيم بکنيم ميترسم هرلحظه لوبريم وبلايي سرش بياد

مهدي:آرمين آيهان خيلي زرنگ ترازاين حرفاس به همين راحتي هاهم لونميريم.بجاي اينکه اينقدنگران باشي واون دختربيچاره روناراحت کني يکم آروم باش درضمن من اينجام گزارش کاراروهم که دم به دقيقه بهت ميدم

حق بامهدي بود.تنهانيازمتيناتوجه من بهش بود.اون دوسم داشت منم دوسش داشتم طبيعيه که ازم انتظارداشته باشه بهش توجه کنم وقبل ازکارم به اون اهميت بدم.من کارم روجلوترازمتيناقرارداده بودم.

مهدي:ميدونم الان داري حقوبه من ميدي فعلاکه اينجاخبري نيس پاشوبرودلش روبه دست بيار.

_فرداميرم

مهدي:الان بروآرمين خبري شدبهت ميگم مثه اينکه گرفتن خوابيدن چون هيچ صدايي ازدستگاه هانمياد

_خيلي خب خبري شدبهم زنگ بزن

مهدي:باشه


romangram.com | @romangram_com