#_نبض_احساس_پارت_593
متينا:چون حقته
_به کدوم جرم؟
متينا:ببين آرمين من خسته شدم همش کارهمش کار
_تقصيرمن چيه که کارم اينه؟همين خودتونصف شب بهت زنگ بزنن وبگن حال يکي ازمريضات بدشده تونميري ببيني چي شده؟من حس ميکنم توداري بهونه مياري يه دفه بگوديگه دوست ندارم ازدستت خسته شدم هم خودتوراحت کن هم منو
متينا:واقعاهمچين فکري ميکني؟
_جزاين چيزي به ذهنم نمياد
متينا:پس ديگه نبينم اومده باشي سراغم
ازاين حرفش جاخوردم انتظارداشتم بگه اشتباه ميکني من دوست دارم.ازدستش خيلي ناراحت شدم وگفتم:باشه...خداحافظ
سوارماشينم شدم وازاونجارفتم.دلم ازش شکسته بود.چون پليس بودم ووقت وبي وقت بهم زنگ ميزدن بايداينجوري باهام رفتارميکرد؟
رفتم سمت اداره.مهدي هم بود.عصباني بودم واين ازچهرم معلوم بود.
مهدي:چيه؟بازدعواکردين؟
_من دليل اين رفتاراش رونميفهمم واقعابچگونس
romangram.com | @romangram_com