#_نبض_احساس_پارت_595

ازاداره اومدم بيرون.به سمت خونه عمه حرکت کردم خداروشکرچراغشون روشن بود.زنگ خونشون روزدم بدون اينکه جواب بدن بازکردن.واردکه شدم ديدم عمواز خونه اومده بيرون.چهرش آشفته ونگران بود.

_چيزي شده عمو؟

عموسعيد:پس متيناکو؟

_مگه نيومده خونه؟

عموسعيد:نه مافک کرديم پيش تو

_ماتايه ساعت پيش باهم بوديم ولي بعدش ازهم جداشديم

عموسعيد:اتفاقي بينتون افتاده

سرموانداختم پايين وگفتم:راستش باهم دعواکرديم

عمودستاشوزدبه سرش وگفت:واي خداي من

_عمونگران نباشين من پيداش ميکنم شمام خبري شدبهم بگين

گوشيموازجيبم درآوردم وزنگ زدم به مامان.

مامان:جانم پسرم؟

romangram.com | @romangram_com