#_نبض_احساس_پارت_590
_خوبي؟
پدرام:اره خوبم عزيزم چرابدباشم؟
_نميدونم انگارازيه چيزي ناراحت وعصباني
پدرام نگام کردوگفت:نه عزيزم نگران نباش
توصورتش دقيق ترشدم دماغش قرمزشده بود.
_دماغت چي شده؟
دستپاچه شد.دستي به دماغش کشيدوگفت:چي شده؟
_قرمزشده انگارکه خون اومده.پدرام تومطمئني خوبي؟ چيزي روکه ازم پنهون نميکني؟
پدرام:نه عزيزم بيابريم برقصيم
مطمئن بودم که داره دروغ ميگه....قرمزي بينيش که مثه حالتي شده بودکه خون دماغ شده....آشفتگيش....ناراحتيش همراه باعصبانيت....همه وهمه نشون ميدادکه چيزي روازم پهنون ميکنه....بااين حال بيشترازاين پرسيدن روجايزندونستم وباهم رفتيم وسط برا ي رقص.
شب عروسي من هم به قشنگي گذشت.مثه هرعروسي که يه دخترآرزوشوداشت وهميشه تصورش ميکرد.شايداون چيزي که تصورميکردم اين نبودولي بازم قشنگ وبرام خاطره انگيزبود.بعدازمراسم گريه دارخداحافظي واردآپارتمان پدرام شديم.
romangram.com | @romangram_com