#_نبض_احساس_پارت_589
_دانيال کاري نکن همينجاجلوي همه کفشمودربيارم وبکوبم توملاجت بيخيال آبروي خودم وخودت ميشم
دانيال بالبخند ي حرص درآرگفت:اينم گفته بودم وقتي حرص ميخوري بامزه ميشي؟
_دانيال....
عسل بهمون پيوست وگفت:اينجاهم دست ازدعوابرنميدارين؟
_تقصيراين شوهرته..
دانيال:اصلامنوباش باکي ميرقصم بياعشقم خودمون دوتاميرقصيم
_چقدم من کشته مرده رقصيدن باتوام.
دانيال:ازخداتم باشه
_چييييييش....
عسل ودانيال مشغول رقصيدن شدن منم چون پاهام دردگرفته بودرفتم نشستم سرجام.کمي بعدازمن پدرام اومد.آشفته بودوکمي لباساش نامرتب.لبخندمصنوعي زدونشست کنارم.
_پدرام؟
پدرام بدون اينکه بهم نگاه کنه گفت:جانم؟
romangram.com | @romangram_com