#_نبض_احساس_پارت_591
پدرام:خوش اومدي بانو
لبخندي زدم وگفتم:ممنون....
ازدرکه واردميشد ي سالن کوچيکي ديده ميشدکه باسه دست مبل راحتي سفيدبايه ميزوسطش جلوي تلويزيون چيده شده بود.طرف راستش آشپزخونه اپن قرارداشت که بارنگاي سفيدومشکي وقرمزش تزيين شده بود.قسمت چپ هم به يه راهروبار يک که دوتااتاق که يکيش اتاق خوابمون بودوحمام ودسشويي ميخورد.
کل جشن پدرام ساکت وتوفکربود.آشفتگيش روباهمه وجودم حس ميکردم ولي ساکت ميموندم وحرفي نميزدم.به سمت اتاق خوابي که باهم چيده بوديمش رفتم ومنتظرموندم تاپدرام بيادولي نيم ساعت گذشت وخبري ازپدرام نشد.به هرزحمتي شده لباسم روبايه لباس خواب کوتاه عوض کردم وازاتاق رفتم بيرون.کت پدرام روديدم که روي پشتي مبل آويزون شده.صداش زدم ولي صدايي نيومدنزديکترکه شدم ديدم پدرام رو ي مبل خوابيده.تعجب کرده بودم.همه عروس دامادااين شب رويه جورديگه ميگذروندن وحالاماجداازهم ميخوابيديم.
ازاين رفتارپدرام دلم گرفت وبغض کردم.نميدونم چرااز صبحه رفتارش تغييرکرده اين پدرام اون پدرام قبل نيس.
وارداتاق شدم ورو ي تخت خوابيدم وپاهاموتوشيکمم جمع کردم.دلم عجيب گرفته بودوبغض داشت خفم ميکرد امادلم نميخواست گريه کنم.نتونستم جلو ي اشکام روبگيرم براي همين اولين قطره اشک سرخوردرو ي گونم وپشتش بقيه قطره ها.....اونقدري گريه کردم که نفهميدم کي خوابم برد.
صبح باسردردازخواب بيدارشدم نگاهي به ساعت انداختم نه صبح بود.ازتخت اومدم پايين وازاتاق رفتم بيرون.پدرام روصدازدم ولي جوابي نشنيدم همه جاي خونه روگشتم ولي نبود.نگام افتادبه برگه ا ي که رو ي ميزجلو ي تلويزيون بودرفتم طرفش وبرش داشتم يادداشت پدرام بود.
"سلام درياجان صبح بخيرمن رفتم بيرون تاماشين روسرويس کنم واسه رفتن به ماه عسلمون"
هه ماه عسل؟حتي درموردرفتارديروزش اصلاتوضيحم نداده چه برسه به عذرخواهي؟دلم ازش گرفته بود.همش اين به ذهنم ميرسيدکه ديگه دوسم نداره ولي يه روزه چي باعث شده بودکه اون پدرامي که حاضربودبخاطرم جونش روهم بده يه دفه تغييرکرده بود.دوس نداشتم به اين فکرکنم براي همين اين فکروازذهنم دورکردم ورفتم سمت حموم.
تقريباآماده شده بودم که صداي زنگ خونه اومد.رفتم سمت دروبازش کردم.نسرين جون مامان پدرام ومامان خودم وعسل اومده بودن ودستشون کلي چيز ميزبود.
romangram.com | @romangram_com