#_نبض_احساس_پارت_569

يني درياخواهردانياله؟خداجونم نوکرتم...خيلي خوشحال بودم ازديدن دوبارش....

دستمودرازکردم سمتش وبالبخندگفتم:خوشحالم که دوباره ميبينمتون....

درياهم دستشوگذاشت توي دستم وگفت:منم همينطور

گرماي دستاش آتيشم ميزد.آروم باش آيهان...آروم باش.....گرمم شده بود....بازاين د ل بي جنبم آروم وقرارنداشت.

عسل:شماهمديگروميشناسين؟

دريا:يه تصاد ف کوچيک باعث آشناييمون شد

دانيا ل:تصاد ف؟

دريا:بعدابرات تعريف ميکنم.

کمي بعدازاومدن درياودانيا ل وپدرام شام خورديم.دريادرست روبروم بودوحواسم ميرفت پيشش.خدايامن چمه؟يني واقعاعاشقش شدم؟پسربگو....بگوکه دوسش داري....بگوکه همه اين حالتات ازروي دوست داشتنشه ...اره من دوسش دارم ازهمون نگاه اول اسيرش شدم به عشق تويه نگاه اعتقادنداشتم ولي حالاخودم تويه نگاه عاشق شده بودم.

چيکارکردي بامن دريا؟باد ل من چيکارکردي؟چه بلايي سرش آوردي؟اگه کسي توي زندگيش باشه چي؟اگه کس ديگه رودو س داشته باشه چي؟توي دستش که حلقه نيس.بافکراين چيزااشتهام به کل کورشدداشتم باغذام بازي ميکردم که عمه هستي گفت:آيهان جان چرانميخوري؟

خاله سايه:ازغذاهاخوشت نيومدآيهان؟

_نه خاله جون اتفاقاخيلي خوشمزه شدن فقط سيرشدم همين.

romangram.com | @romangram_com