#_نبض_احساس_پارت_570


عمه بهار:ولي توکه چيزي نخوردي عمه؟

_خوردم عمه گرسنم شدبازميخورم شمانگران نباشين.

نگاهي به درياانداختم.داشت نگام ميکرد.انگاربانگاش ازم ميپرسيدچمه...نميدونم چراولي توي چشماش نگراني روميديدم....يني نگران من بود؟اين نگراني به خاطرمن بود؟

ازاين فکرلبخندي روي لبام اومد.انگاربااين لبخندخيالش راحت شدکه چيزيم نيس.نگاشوازم گرفت ومشغو ل خوردن غذاش شد.

بعدتموم شدن غذاوجمع کردن سفره همه دورهم نشستيم.

دايي نيما:آيهان؟

_جانم دايي؟

دايي نيما:نازنين يني مامانت چراباهاتون نيس؟

دايي هيچي نميدونست....حقم داشت بپرسه تنهاخواهرش بود.منوآيسان بهم نگاه کرديم هردومون ازنبودمامان ناراحت بوديم.

عموسپهر:نيماجان بعدادراين موردحرف ميزنيم.خب بچه ها نميخواين کنسر ت مجاني مارومهمون کنين؟

آرمينا:آخ جون کنسر ت...


romangram.com | @romangram_com