#_نبض_احساس_پارت_567
متينا:وا چي گفتم مگه؟آيسان جونم توبه ايناتوجه نکن بيابغلم ببينم....
ازدست اين متينا....
عموسپهر:بهارخانومم خواهرگل بند س پندار شوهرعمت وآرمين وآرميناهم بچه هاي عمه
آيسان بعدازروبوسي وآشنايي باخانواده عمه بهارروبه آرمين گفت:پسرعمه پليسي نه؟
آرمين:ازکجافهميدي؟
آيسان:ديگه ديگه...
عموسپهر:اينم برادرمامانت دايي نيماوزن دايي رهاودخترگلشون فرناز
بعدازآشنايي باهمه دورهم نشستيم.ميگفتيم وميخنديديم.هردومون هم من هم آيسان خيلي خوشحال بوديم ازاينکه فاميل به اين بزرگي ومهربوني داشتيم.دايي...عمه...عمو....همه اينا چيزايي بودکه من وآيسان حسرت داشتنشون روداشتيم وحالابودن کنارشون واقعا خوشحالمون ميکرد.بزرگترادورهم نشسته بودن وماجووناهم کمي دورترازاونها.
متينا:واي چقدخوبه پسرداييت معرو ف باشه.
آيسان:واگه داداشت معرو ف باشه که خيلي بيشترخوبه....
فرناز:ساواش سارانمياد؟
ساواش:نه نميتونه بياد
romangram.com | @romangram_com