#_نبض_احساس_پارت_566


ساواش:بهتره بريم تو

اين دوتامشکوک ميزدن...انگاريه چيزي روداشتن ازم پنهون ميکردن....دليل رفتاراي ساواش ومنظورش ازاون حرفارونميفهميدم.

اون شب درياازذهنم بيرون نميرفت.تاصبح بهش فک ميکردم.چشماش يه لحظه هم ازجلوي چشمام کنارنميرفت.يه حس عجيبي نسبت بهش داشتم.نکنه عاشقش شدم؟نه بابا...اونم تويه ديدار؟پسرخيلياتويه نگاه عاشق ميشن توکه باهاش هم کلامم شدي....يني منم عاشقش شدم؟تاصبح باخودم واحساسم درگيربودم ميخواستم بفهمم توي دلم چي ميگذره...چراهمش بفکردريام؟چراچشماش ازجلوي چشمام کنارنميره؟چرااينقدبرام مهمه؟

آلبوممون منتشرشده بودوحسابي گرفته بود.هرجاميرفتيم آهنگاي مابود.کارمون حسابي گرفته بود.کلي پيشنهادکاربهمون ميدادن وازمون ميخواستن کنسرت بزاريم.بعدازاون نتونسته بودم درياروببينم ولي خيلي دلم ميخواست هرچه زودترببينمش.چندبارم رفتم ديدن مامان ولي راهم ندادن خونه.انگاري شهاب اومدن مابه خونه روغدغدن کرده بود.دلم خيلي واسه مامان تنگ شده بود.آيسانم اصرارداشت که هرچه زودتربافاميلاي باباآشنابشه.براي همين عموسپهربه مناسبت اولين آلبوممون وگرفتن کارمون يه مهموني توخونش ترتيب دادوقراربودهمه اونجاباشن.آيسان خيلي هيجان داشت.کاش مامان وباباهم بودن پيشمون.ماصبح به سمت تهران رفتيم تابه عمووخاله کمک کنيم.ماني که قبلااصلاتحويلمون نميگرفت وهي مسخرمون ميکردکه کارمون نميگيره وهيچکي آهنگامون روگوش نميده حالادوروبرمون ميپلکيدوبهمون احترام ميزاشت ماهم ازکاراش ميخنديديم.

ديگه ساعت اومدنشون شده بود.همه چي آماده بود.اولين نفراردلان اومد.بعدازاون همه باهم اومدن.انگارهماهنگ کرده بودن.

عموسپهر:آيسان جان اين عموامينته برادربزرگتربابات.ايشونم غزل زن عموت وعسل جانم که دخترعموت.

آيسان باعمووخانوادش روبوسي واحوا ل پرسي کرد.اشک توچشماي عموجمع شده بود.

عموامين:بالاخره تونستم يادگاري هاي اميروببينم.

عموسپهر:ايشون خواهرگل بنده هستي خانوم عمه شماوسعيدشوهرعمه ومتيناخانوم شيطون وبلادخترعمت.

متينا:واي اگه ميدونستم دختردايي به اين خوشگلي دارم زودترازايناميومدم.

سامي:متينابازشروع نکن


romangram.com | @romangram_com