#_نبض_احساس_پارت_565
آيسان ازبس گريه کرده بودتوي بغلم خوابش برده بود.عکس باباروازدستش آروم کشيدم بيرو ن وروي مبل خوابوندمش.ازروي گونش بوسيدم.ازرفتن ساواش وسامي خيلي وقت گذشته بود.تصميم گرفتم سري بهشون بزنم.ازخونه اومدم بيرو ن.ازدورديدمشون که به يه درختي تکيه داده بودن وپشتشون به من بود.نزديکشون شدم.صداشو ن ميومد.
سامي:ساواش بهتره خودتوجمع کني بااين رفتارات بيشتربهت شک ميکنن
ساواش:دست خودم نيس سامي دست خودم نيس ميفهمي؟چرابايداين بلاسرماميومد؟چرا؟ گناه باباچي بود؟
اينادرموردچي حرف ميزنن؟مگه چه اتفاقي واسه عموسپهرافتاده؟
_ساواش...سامي
هردوبرگشتن سمت من....باتعجب وترس داشتن نگام ميکردن.
سامي:توکي اومدي؟
_اتفاقي افتاده؟
سامي:نه چه اتفاقي مثلا؟
_نميدونم...
سامي:نه باباچيزي نيس ساواش يکم دلش گرفته بودهمين آيسان چطوره؟
_خوابيده الان
romangram.com | @romangram_com