#_نبض_احساس_پارت_564


_عموبخاطرهمين ساواش روازپرورشگاه ميگيره وبخاطرشباهتش به برادرمون بزرگش ميکنه.

ساواش نتونست طاقت بياره وازجاش بلندشدوازخونه زدبيرون.صداش زدم ولي جواب نداد.

سامي:من ميرم ببينم حالش چطوره.

سامي هم رفت دنبالش.رفتم پيش آيسان نشستم ودستاشوگرفتم.

آيسان:يني باباي ماالان مرده؟قبل ازاينکه ماببينيمش؟چراآيها ن؟کي بابامون روازمون گرفته؟

_اونش رونميدونم وقول ميدم که بيفتم دنبالش وهمه چيزروبفهمم.مابايدمامان روازدست اون عوضي نجات بديم.

آيسا ن:کاش ميشدببينمش...

ازجيبم عکس بابارودرآوردم وگرفتم جلوي آيسان.

_بابااميره....

آيسان باديدنش شدت اشکاش بيشترشد.به عکس نگاه ميکردواشک ميريخت.

آيسا ن:بابا....


romangram.com | @romangram_com