#_نبض_احساس_پارت_563
سکوت کرده بودم.راستش نميدونستم ازکجاشروع کنم.
آيسان:چيزي شده آيهان:ايناچي روميدونن؟چي ميخواي به من بگي؟
_آروم باش خواهرمن...درمورد...درموردبابامو ن
آيسان:بابا؟اتفاقي واسش افتاده؟
_آيسان اون باباي مانيس
آيسان که معلوم بودخيلي تعجب کرده گفت:چي؟ميفهمي چي داري ميگي آيهان؟يني چي اون بابامون نيس.
هرچيزي که ميدونستم روبراشون تعريف کردم...جريا ن بيمارستان....آزمايش دادنم....رفتنم پيش عموسپهر....او ن چيزايي که درموردباباشنيده بودم....همه روگفتم....گفتم چي شد که بابارفت...گفتم که چي شدکه مامان وباباالان پيش هم نيستن...گفتم که چي شدکه مانتونستيم بابامو ن روببينيم....
آيسان که صورتش خيس ازاشک شده بودگفت:پس مايه برادربزرگ ترازخودمونم داشتيم؟
_آره
آيسان:اسمش...اسمش چي بود؟
_ساواش....
اين بارم تعجب روتوچشماي آيسان ديدم نگاهي به ساواش انداخت.ساواش وسامي هم ناراحت بود ن حتي ساواش گريه هم کرده بودواينوازچشماش فهميدم.يه غمي توي چشماش بود.ماجراي ماناراحت شدن داشت ولي دليل اين حالتهاي ساواش رونميفهميدم.
romangram.com | @romangram_com