#_نبض_احساس_پارت_558
دختر:حواس پرتي ازمنم بودحالاکه چيزي مهمي نيس شمام نگرا ن نباشين
_ميخواين زنگ بزنم به يکي ازاعضاي خانوادتو ن؟
دختر:نه نيازي نيس بيخودي نگرانشون کنم شمام بهتره برين من خودم ميرم
_نه اصلاصبرميکنم تامرخص شين
دخترديگه حرفي نزد.روي صندلي نشستم چشماش روبسته بود.منم زل زده بودم بهش وبرندازش ميکردم.واقعانميفهميدم چمه چرااين دختربرام مهم شده؟چراقلبم اينجوري ميزنه؟
انگارسنگيني نگاموحس کردکه چشماشوبازکردمنم سريع نگاموازش دزديدم.
دکتراومدوبعدازمرخص کردنش تصميم داشتم که به خونه برسونمش.دلم ميخواست بيشتر کنارش بمونم...دلم ميخواست بيشتردرموردش بدونم...به آدرسي که داده بودرسيديم وجلوي خونشون نگه داشتم.
دختر:ممنو ن
_بازم ببخشيد....
دخترلبخندي زدوگفت:بهتره فراموشش کنيم
خواست پياده شه که گفتم:ميتونم اسمتو ن روبدونم؟
romangram.com | @romangram_com