#_نبض_احساس_پارت_557
دختري پوست سفيد باچشماي متوسط ابرويي شيطوني بيني ولب متناسب باصورت.نگام گره خوردبه نگاش.توي چشماش يه چيزي بودکه باعث ميشدنتونم چشم ازش بردارم زل زده بودم توچشماي مشکي رنگش.اونم نگام ميکرد. غرق نگاش شده بودم.من چم شده بودخدا....
چراقلبم اينجوري ميزنه؟چرانفسم بنداومده؟
حس ميکنم اين دختروميشناسم...انگارکه سالها س باهم ارتباط داشتيم.
دختر:ميخواين همينجوراونجاوايسين؟
چه صداي قشنگي داره خدا...خدايامن خوابم يابيدار؟ايني که جلومه آدمه يافرشته؟
زشت بودزيادبهش زل زده بودم ولي دست خودم نبود.تک سرفه اي کردم وگفتم:ببخشيد..دکترگفت حالتون خوبه خواستم ببينم وخودم مطمئن شم
دختر:شمازدين به من؟
ازروي خجالت سرموانداختم پايين وگفتم:بله..
دختر:من خوبم نگران نباشين کي مرخص ميشم؟
_دکترگفت سرمتون تموم شه مرخصين...
سري به نشونه فهميدن تکون دادوحرفي نزد.
_من عذرميخوام راستش يه لحظه حواسم پرت شده بودتابه خودم اومدم اين اتفاق افتاد
romangram.com | @romangram_com