#_نبض_احساس_پارت_551

همه باهم رفتيم خونه ساواش.مطمئنم حرفاي امروزمامان ربط داره به رضايت دادنش واينکه نگه که کارمن بوده....آخ مامانم....بخاطرماچيا که نکشيدي...اگه منم آيهانم ازدست اون عوضي نجاتت ميدم ولي قبلش بايدبفهمم کيم...بابام کيه...تصميم گرفتم درباره ي اين موضوع باکسي حرف نزنم....بايدميفهميدم پدرواقعي من وآيسان کيه؟بايدجواب همه سوالايي که توي ذهنمه روپيداکنم اماچجوري؟ بايدازکجاشروع کنم؟ازکي بايدبپرسم؟

_الوسلام عموخوبي؟

عمو:به به آيهان خان خوبم پسرم توخوبي؟آيسان ومامان باباخوبن؟

_همه خوبن عموراستش مزاحمتون شدم بابت يه کاري

عمو:چه کاري عموجون؟

_اگه اجازه بدين ديدمتون بگم من امروزميام تهران

عمو:باشه

_پس ميبينمتون فعلاعمو

عمو:فعلاپسرم

ازاتاق اومدم بيرون.ساواش وسامي وآني داشتن تلويزيون نگاه ميکردن.

_ساواش؟

همه نگام کردن.ساواش منتظربودتاادامه حرفم روبگم.

romangram.com | @romangram_com