#_نبض_احساس_پارت_550
مامان:گفتم برين....من وبابات شماروتوي زندگيمون نميخوايم باباتوت نميخوادديگه شماهاروببينه منم پيشش ميمونم اززندگيمون برين...برين دنبال زندگي خودتون
آيسان بابغض گفت:مامان....
مامان:مامانتون مرد....ازاين به بعدنه مادردارين نه پدر...برين....
_بازتهديدت کرد؟چي گفت که باعث شده ايناروبگي؟
مامان:اون حرفي نزده ايناحرفاي خودمه...اين همه سال نگهتون داشتم بخاظرتون کتک خوردم حرف شنيدم ولي بسه ديگه خسته شدم ميخوام زندگيموکنم البته بدون شمادرکنارشوهرم...
بعدگفتن حرفاش رفت داخل اتاق.باورنداشتم....نه امکان نداشت...ايناحرفاي مامان نبود....شک ندارم که اون عوضي يه چي به مامان گفته که باعث شده ايناروبگه...آيسان داشت گريه ميکردخواست بره داخل اتاق که جلوشوگرفتم.بغلش کردم وسرشوگذاشتم روي سينم.
آيسان:آيهان مامان مارونميخواد....اون مارودوس نداره....ماتوي زندگيش مزاحميم....
آيهان مامان دروغ ميگه مگه نه؟مامان دوسمون داره مگه نه؟
_اره قربونت برم مامان دوسمون داره....قول ميدم که مامان روازدست اون عوضي نجات بدم وبيارمش پيش خودمون اونوقت سه تايي باهم زندگي ميکنيم
آيسان:يني ميشه آيهان؟
_ميشه قربونت برم....قول ميدم که بشه...
romangram.com | @romangram_com