#_نبض_احساس_پارت_549

کمي بعدازرفتن پليسامامان اومدبيرون.صورتش غمگين بود.انگارگريه کرده بود.رفتم طرفش.

_مامان خوبي؟

خواستم دستاشوبگيرم که دستاشوکشيدکنار.ازاين حالتش تعجب کردم.

_مامان؟منونگاه کن...

مامان سرشوآوربالاونگام کرد.توي چشماش هيچي نبودوهيچ چيزي نميشدخوند.

مامان:آيهان برو

_کجابرم مامان؟

مامان:دست خواهرتوبگيروازاينجابرين

_ماشماروتنهانميزاريم

آيسان:راس ميگه مامان.مابدون توهيچ جانميريم

مامان:بايدبرين ميفهمين بايدبرين...نزارين چيزايي روبگم که نبايدبگم

آيسان:مثلاچي؟

romangram.com | @romangram_com