#_نبض_احساس_پارت_548


پرستار:آزمايشات که همينوميگه بهتره هرچه سريع تراقدام کنين

پرستاررفت.يني چي؟خون من به باباي من نميخورد؟مگه من پسرش نيستم؟مگه اون باباي من نيس؟ذهنم مشغول شده بود....خون من وبابابهم نميخورد....ازيه نفرديگه خون گرفتيم وبه باباداديم.....ازاتاق عمل سالم اومدبيرون...

خيال هممون راحت شده بودولي ذهن من درگيريه مسئله بود....خون من وبابايکي نبود...

يه فکري به ذهنم ميومدولي دوست نداشتم بهش فکرکنم....اين امکان نداشت....براي رفع شکم بيخبرازهمه آزمايش دادم.خدايااون چيزي که فکرميکنم نباشه....خواهش ميکنم خدا...

روزدوم بابابه هوش اومد....آيسان وسامي هم اومده بودن بيمارستان....امروزجواب آزمايشا ميومد....

ساواش:چيه پسر؟توفکري...ميبيني که حالش داره خوب ميشه

_ميدونم...

ساواش:پس چته؟

_هيچي....من ميرم هوابخورم...

هواخوردن بهونه بود.رفتم جواب آزمايشاروبگيرم.تو حياط بيمارستان روي نيمکتي نشسته بودم وجواب آزمايش دستم بود.دستام ميلرزيد...بازش کردم....همون چيزي بودکه انتظارش رونداشتم....باباي من باباي خودم نبود....من پسرشهاب کامروانيستم....

چرا؟من کيم؟بابام کيه؟کلي سوال توي ذهنمه که نميدونم جوابش روازکي بگيرم....برگه آزمايش روگذاشتم توي جيبم ورفتم داخل.پليساداشتن ازاتاق ميومدن بيرون.


romangram.com | @romangram_com