#_نبض_احساس_پارت_547

ساواش:آروم باش داداشم....اون حالش خوب ميشه....آروم باش ...هيششش.....

باهم رفتيم بيمارستان.باباروبردن اتاق عمل....

پليسااومده بودن واسه گرفتن گزارش ولي ساواش يه جوري دس به سرشون کرد.مامان گريه ميکرد.حال درست وحسابي نداشتم.

_مامان بسه گريه نکن اون خوب ميشه برويه آبي به سروصورتت بزن بعد بيا...

مامان:من نگران توام پسرم اگه بلايي سراون بيادتوميري زندان

_نترس مامانم هيچي نميشه...بروقربونت برم برويه آبي به سروصورتت بزن.

مامان رفت دسشويي ساواشم داشت باپليساحرف ميزد.توي دلم دعاميکردم واسش اتفاقي نيفته هرچي باشه اون پدرم بود.پرستارازاتاق عمل اومدبيرون.

پرستار:بيماربه خون احتياج داره هرچه سريع تربه خانوادش خبربدين

_من پسرشم ميتونم بهش خون بدم

پرستار:خيلي خب همراه من بياين....

به همراه پرستاربه يه اتاق رفتيم.ازم خون گرفت.کمي که گذشت پرستاراومدوگفت:آقاشماخونتون بهشون نميخوره بهتره هرچه سريع ترازشخص ديگه اي خون تهيه کنين

_چطورممکنه؟من پسرشم اونوقت خونمون بهم نميخوره؟

romangram.com | @romangram_com