#_نبض_احساس_پارت_546
آيسان چشماشوبست وچون خسته بودزودگرفت خوابيد.ازروي پيشونيش بوسيدم وجعبه روجمع کردم ورفتم توي آشپزخونه.به ساواش زنگ زدم ولي جواب نداد.
**********
"آيهان"
آمبولانس اومده بودوداشتن باباروسوارش ميکردن.بيهوش بود.من چيکارکردم خدا؟مامان داشت گريه ميکرد.
ساواش:آيهان...
دويدواومدسمتم.اونم مثه من تعجب کرده بود.
_من زدمش ساواش....من کشتمش....
ساواش:آيهان....پسربه خودت بيا....اون نميميره....
_من زدمش....من کشتمش...
ساواش دادزد:آيهان....
ديوونه شده بودم....منوچه به اسلحه گرفتن...من باباي خودم روکشتم....ميلرزيدم وهذيون ميگفتم....ساواش هي صدام ميکرد...مامان همراه آمبولانس رفته بود....ساواش سيلي محکمي به گوشم زدتابه خودم بيام....بعدسرموگذاشت روي سينش...اشکام جاري شده بود...
romangram.com | @romangram_com