#_نبض_احساس_پارت_545
آيسان:پنج سالم بود.تابستون شده بودواومده بوديم خونه شما.چندروزبعدازموندمون مامان تصميم گرفت که برگرده بابلسرولي من وآيهان دوست نداشتيم برگرديم.مامان رفت ومامونديم.اون روزي که مامان رفت خونه نميدونم چي شدکه برگشتيم خونمون شده بودجهنم.صور ت مامان کبودبود وناراحت.باباهرشب مست بودوبعضي شباکلي ازدوستاشومياوردخونه وقماربازي ميکردن وقتي هم ميباخت شروع ميکردبه زدن مامان.حق حرف زدن نداشتيم...حق بازي کردن نداشتيم... حق بچگي نداشتيم.....مامان کلي التماسش کردکه ماروبفرسته مدرسه اونم باکلي منت قبول کرد....ديگه عادت کرده بوديم به مستي بابا....جمع کردن دوستاش....رد کمربندروي بدنمون...اشکاي پنهوني مامان....بچه هاي ديگه بااسباب بازي هاي مختلف بزرگ ميشدن ماباکمربند.....اگه بگن باباتوتوسه تاکلمه توصيف کن ميگم مستي،کمربند،قمار....مامان ميخواست درداشو ازمون پنهون کنه ونشون بده که هيچ غمي نداره ولي هم من هم آيهان خوب ميدونستيم که مامان چه زجري ميکشه....يه روزکه آيهان ازدست کاراش حسابي عصباني بودبهش اعتراض کرداونم تلافيشوباکمربندسرمامان درآورد...ازاون روزبه بعدازترس کتک خوردن مامان حرف نميزديم.پانزده سالمون شده بودکه بخاطرکارش شش ماه ميموندايران شش ماه هم آمريکا.....توي اون شش ماهي که نبوديه نفس راحت ميکشيديم....بزرگترکه شديم تنهاتفريحمون يواشکي اومدن به خونه شمابعدشم اسبم شده بود.دلم به هموناخوش بود تااينکه اون روزبهم اعتراف کرديم که همودوست داريم اون روزبراي اولين باربعدچندسال باتموم وجودم خوشبختي روحس کردم گفتم ديگه بدبختي تموم شده وميتونم باعشقم خوشبخت باشم امااين آرامش قبل ازطوفان بود.اون روزمامان وآيهان رفته بودن عروسي پسرهمسايه.من وباباخونه بوديم توي اتاقم بودم که صدام زد.رفتم پيشش برعکس روزاي قبل مست نبودواين جاي تعجب داشت.بهم گفت فرداشب برام خواستگارميادومن بايدبهش جواب مثبت بدم قبول کردن همچين چيزي برام غيرممکن بود.جلوش وايستادم واعتراض کردم که جوابش يه سيلي محکم بود. اون شب که خواستگاره اومدمن جواب ردبهش دادم.بيست سال ازم بزرگتربودوبهش ميخورديکي باشه عين بابا.اون شب مثه شباي قبل کتکمون نزدفقط تهديدم کردکه تلافيشوبد سرم درمياره جديش نگرفتم تااينکه....
توچشمام نگاه کردوادامه داد:آيهان بهم گفت که توتصادف کردي.ازصبحش دلشوره داشتم وهمش حس ميکردم قراره يه اتفاق بدبيفته.وقتس رسيديم بيمارستان توروبرده بودن اتاق عمل.کلي نذرونيازکردم وازخداخواستم که توروبهم برگردونه وخداصداموشنيدوتوروبهم دوباره داد.اومدن باباواسه ملاقا ت توعجيب بود که هممون تعجب کرده بوديم ولي من بعدفهميدم که چرااومده بود.اون شخصي که بهت زده ودررفته ازآدماي بابابوده بهم گفت فقط يه شب مهلت دارم تصميم بگيرم.يازندگي تويازندگي وخوشبختي خودم....دل کندن ازتوبرام خيلي سخت بودولي براي سلامتي تو،براي اينکه بلايي سرت نيادبايداين کاروميکردم.صبح قبل ازاينکه بيدارشي رفتم خونه وبه باباگفتم که بااون مردازدواج ميکنم.
دلم واست پرپرميزد...خبراروازساواش ميگرفتم کلي قسمش داده بودم که بهت چيزي نگه اونم سکوت کرد.دلم خوش بودبه اينکه توسالمي وزنده ميموني...قسم خورده بودم تاآخرعمرم فقظ عاشق توباشم وصاحب قلبم فقط توباشي....اون روزکه اومدي مجبوربودم اون حرفاروبهت بگم تاازمن بدت بيادوبري دنبال زندگيت ميدونم اون روزدلتوشکوندم ميدونم ناراحتت کردم ولي مجبوربودم.امروزنزديکاي غروب بودکه اشکان زنگ زدوگفت که ديگه منونميخوادونامزدي روبهم ميزنه.باورنداشتم انگارتوي خواب بودم ازخوشحالي بال درآورده بودم معجزه شده بود....يه معجزه...ميخواستم امشب بيام پيشت وهمه چيوبهت بگم.اماده شده بودم خواستم ازدرخارج بشم که باباعصباني واردخونه شد....اول ازهمه يه کشيده روصورتم زدکه صداش تاصدتاکوچه اون ورترم فک کنم شنيده شدبعدشم باکمربندافتادبه جونم مامان ميخواست ازمن دفاع کنه ولي اونوهم ميزد.فک ميکردبهم خوردن اين نامزدي تقصيرمنه ومن به اشکان چيزي گفتم هرچقدربراش توضيح ميدادم فايده اي نداشت.باباواشکان تويه کاري که خيلي سودداشت شريک شده بودن باباروي اين کارخيلي حساب بازکرده بوداون روزم مثه اينکه اشکان شراکتش روبابابابهم زده اونم تقصيرمن ميدونست.باباداشت ماروميزدکه آيهان اومد.باديدن حال وروزماخيلي عصباني شدباهم درگيرشدن.بابااسلحش رودرآورد.من ومامان هردومون ميترسيديم بلايي سرآيهان بياد.باهم درگيربودن که يهوصداي شليک گلوله اومد.هم من هم مامان اسم آيهان روصدازديم ولي اوني که بهش تيرخورده بودبابابوده نه آيهان.آيهان ميلرزيدوهذيون ميگفت.شک بهش واردشده بود.
ترسيده بودم نميدونستم چيکارکنم اولين فکري که به ذهنم اومدساواش بود.زنگ زدم بهش ولي جواب ندادواسه همين کل راهودويدم اومدم اينجا.سامي منوببخش...
ازچيزايي که شنيده بودم شکه شده بودم...خدايا يني يه آدم اينقدرميتونه پست وبي وجدان باشه؟کاش ميشدبه آيسان بگم که اون پدرواقعيت نيس.کاش عمواميربوداون وقت هيچ کدوم ازاين اتفاقانمي افتاد.
آيسان:سامي...
نگاش کردم.اين فرشته ي من اين همه سال عذاب کشيده بوده ودم نزده...بخاطرمن اززندگيش گذشته بوده...موهاشونوازش کردم وازروي چشماش بوسيدم.
_به هيچي فک نکن قول ميدم که همه چي درست ميشه....زندگيمون قشنگ ترازهرزماني ميشه الانم بگيربدون اينکه به چيزي فکرکني بگيربخواب.
آيسان:ولي آيهان...
_قول ميدم که فرداآيهان اينجاباشه...
آيسان:دوست دارم سامي...
_منم دوست دارم عشق من...
romangram.com | @romangram_com