#_نبض_احساس_پارت_544
آيسان:نه منم ميخوام بيام
_يکي به منم بگه چي شده.
ساواش روبه من گفت:بعدابرا ت ميگم الان آيسان روببرخونه سعي کن آرومش کني.
گيج شده بودم.يني چه اتفاقي افتاده.رفتم سمت آيسان.چقددلم براي عشقم تنگ شده بود.کدوم عوضي اين بلاروسرش آورده بود؟کدوم عوضي اشکاي عشق منودرآورده بود؟بااينکه چندهفته ازگفتن اون حرفاش وشکستن دلم ميگذره ولي هنوزم دوسش دارم.توي اين مد ت سعي کردم بامشغول کردن خودم به کاردردشوفراموش کنم ولي مگه ميشد.آيسان هنوزم داشت گريه ميکرد.رفتم سمتش ومحکم بغلش کردم.اونم بغلم کردوشد ت گريش بيشترشد.ساواش رفت سمت ماشينش وازخونه زدبيرون.
آيسان دربین گريه اسمموصدازد.
_هيييييش آروم باش خوشگلم گريه نکن عزيزدلم ميدوني که طاقت گريه هاتوندارم....گريه نکن عشق من....گريه نکن
آيسان:سامي منوببخش....منوببخش سامي....به خدامجبوربودم
ازحرفاش چيزي نميفهميدم ومهم نبودکه الان بفهمم الان فقط آيسان برام مهم بود.بردمش داخل خونه.روي مبل خوابوندمش.جعبه کمک هاي اوليه روبرداشتم ورفتم طرفش.ديگه گريه نميکردولي ميشدغم چشماشوازدورهم ديد.هنوزم نميدونستم چه اتفاقي افتاده...خيلي دلم ميخواست بدونم کي اين بلاروسرعشقم آورده.
روي زمين کنارآيسان نشستم.آيسان زل زده بودبهم وحواسم روپرت ميکردونميتونستم تمرکزکنم ولي سعي کردم حواسم به کارم باشه.
گوشه لبش پاره شده بودودماغش خوني بود.گوشه چشمش کبودبودودستاشم زخمي.انگار کتکش زده بودن.خوناي روي صورتش روتميزميکردم.هنوزم زل زده بودبه من آخرسرطاقت نيوردم وگفتم:آيسان اونجوري نگام نکن نميتونم کارموانجام بدم.
بدون هيچ حرفي چشماشوازم برداشت.
romangram.com | @romangram_com