#_نبض_احساس_پارت_543

ساواش:خيلي خب باباچراميزني؟

صداي زنگ دراومد.ساواش رفت تاببينه کيه.

_کيه ساواش؟

ساواش:ياابوالفضل...

ازاتاق اومدم بيرون.

_چي شده ساواش؟

ساواش ازخونه رفت بيرون.ازآيفون به.شخصي که اومده بودنگاه کردم.

_آيسان؟چي شده خدا؟چرااينجوريه؟

سريع ازخونه زدم بيرون.آيسان باسروصورتي داغون گريه ميکردويه چيزايي روبراي ساواش تعريف ميکرد.دويدم سمتشون.

_چي شده؟

آيسان:توروخداساواش...کمک کن...توروخدا

ساواش:خيلي خب آيسان من الان ميرم اونجا.سامي آيسان روببرتوخونه

romangram.com | @romangram_com