#_نبض_احساس_پارت_536


_گفتم نامزدشم...

باتعجب روبه آيسان کردم وگفتم:اين چي ميگه آيسان؟

آيسان سرش پايين بودوجوابي نميداد.چشم افتادبه حلقه اي که توي دستش بود.پس راست ميگفت.

_منونگاه کن...

نگام نکرد.سرش پايين بود.

باصداي بلندتري گفتم:منونگاکن...

نگام کرد.چشماش باروني بود

_چرا؟چرالعنتي؟توکه دوسم داشتي؟

اشکاشوباحرص پاک کرد.اخم کرده بوددادزد:نه دوست نداشتم.دروغ گفتم که دوست دارم اوني که دوسش دارم اشکانه.اشکان نامزدمه وقراره چندروزديگه باهم ازدواج کنيم توهم بهتره بري دنبال زندگيت چون من ديگه نميخوامت.

_دروغ ميگي

آيسان:تاکي ميخواي خودتوبزني به خريت من دوست ندارم پسرخاله بهتره بري دنبال زندگيت.


romangram.com | @romangram_com