#_نبض_احساس_پارت_537
بغض کرده بودم.نه اين امکان نداشت...آيسان دوسم داشت...خودش ميگفت که دوسم داره...
پس اين حرفاش چيه؟پس اون حلقه تودستش چيه؟پس اين پسري که کنارشه وميگه نامزدشه چيه؟
آيسان:بهتره بري دنبال زندگيت وديگه مزاحمم نشي من دارم ازدواج ميکنم ودوست ندارم بخاطرتورابطم باهمسرم خراب شه
_دوسش داري؟باهاش خوشبختي؟
مثه اينکه ازسوالم جاخورد.تعجب کرده بود.
يه چيزعجيبي توي چشماش بود.داشتم توي چشماش دنبال يه نوراميدميگشتم حتي اگه کوچيک تابدونم هنوزم دوسم داره ولي باجوابي که بهم دادبه کل نااميدشدم.
آيسان:آره دوسش دارم حتي بيشترازتو.
نزديک بودبغضم بترکه.قورتش دادم وبه زورگفتم:خوشبخت بشي....
پشتم روکردم بهش چون ديگه نميتونستم جلوي اشکم روبگيرم.قطره اشکي سرازيرشد.سوارماشين شدم.ساواش داشت باآيسان حرف ميزد.سعي ميکردم نگاش نکنم.کمي بعدساواش هم اومدوباهم به سمت خونه ساواش رفتيم.
خيلي بي معرفتي آيسان...گفتي دوسم داري...گفتي جزمن مال هيچ کسي نميشي....پس کواون آيسان؟پس چي شداون همه قول وقرار؟چراآيسان؟چرارفتي؟جرم من چي بود؟ اگه اون دوست داره منم دوست دارم لعنتي....
حالابدون توچجوري زندگي کنم؟بدون توچجوري نفس بکشم آيسان توبگوچجوري؟!
به محض رسيدنمون رفتم توي اتاق ضبط صداودروقفل کردم.ساواش بارهاصدام زدوبه درزدولي درجوابش گفتم:ميخوام تنهاباشم...
romangram.com | @romangram_com