#_نبض_احساس_پارت_535

_من بايدالان برم

مامان:ولي...

حرفشوقطع کردم وگفتم:چرانميفهمين؟من دارم ديوونه ميشم يه ماهه که نه به ديدنم ميادنه جواب تلفنام روميده بعداون شب رفت ومن نميدونم دليل اين رفتاراش چيه...من بايدباهاش حرف بزنم

ساواش:خيلي خب منم باها ت ميام.

ازخونه اومدم بيرون ولي قبلش سفارشاي مامان روميشنيدم که به ساواش ميگفت.همراه ساواش به بابلسررفتيم.توي راه هردومون سکوت کرده بوديم.بايدباهاش حرف ميزدم بايدميفهميدم دليل اين رفتاراش چيه اگه کاري کردم که باعث ناراحتيش شده بايدبهم ميگفت نه اينکه اينجوري رفتارکنه....دل تودلم نبود...انگاراين جاده هاهم تمومي نداشت...بالاخره رسيديم.ساواش جلوي خونشون نگه داشت.به آيسان زنگ زدم ولي بازجواب نداد.ازماشين پياده شدم.داشتم ميرفتم سمت درخونشون که يه ماشين شيک مشکي رنگ جلوي خونشون ايستاد.کمي بعدآيسان ازماشين پياده شدوبعدش يه مردکنارش.

آيسان که معلوم بودازديدن من تعجب کرده گفت:سامي....

عصباني بودم.باخشم رفتم طرفش وگفتم:چرازنگ ميزنم جواب نميدي؟اين مسخره بازياچيه درمياري؟ها...

ساواش:سامي آروم باش

اون مردنزديکترشدوگفت:آقاي محترم صداتوبيارپايين حق نداري سرش دادبزني

_به توهيچ ربطي نداره هرجوردلم ميخوادباهاش حرف ميزنم شماچيکارشي؟

پوزخندي زدوگفت:بنده نامزدشم...

_چي؟

romangram.com | @romangram_com