#_نبض_احساس_پارت_532


_إ ساواش....

ساواش خنديدوباهم رفتيم داخل اتاق.سعي ميکردم توچشماي سامي نگاه نکنم اگه نگاه ميکردم مطمئن بودم که همه چيوميفهمه.

خدايامن بايدچيکارميکردم؟چطوري ميتونستم ازسامي بگذرم؟چطوري ميتونستم بدون اون زندگي کنم؟ولي مجبوربودم...زندگي سامي برام مهم تربود...اگه خدايي نکرده اتفاقي براش ميافتاد من نميتونستم زندگي کنم وهيچ وقت خودمونميبخشيدم...منوببخش عشقم ولي بايد اين کاروکنم...سلامتي تو،خوشبختي توازهرچيزي برام مهم تره....اون شب همه روفرستادم برن واستراحت کنن....ميخواستم که يه شب روباعشقم باشم....به باباهم اس ام اس دادم وگفتم که پيشنهادش روقبول ميکنم.

کنارسامي نشسته بودم ودستم توي دستش بود.

_سامي؟

سامي:جان سامي؟

_ميدوني که خيلي دوست دارم؟

سامي:ميدونم عشقم....منم خيلي دوست دارم

_سامي امروزخيلي ترسيدم اگه خدايي نکرده بلايي سر ت ميومدمن چيکارميکردم؟من ميمردم سامي

سامي:هييييس....اينجوري نگونفسم...من هميشه پيشتم مطمئن باش

بغلش کردم وسرموگذاشتم روي سينش.دلم ميخواست براي آخرين بارصداي قلبي که براي من ميزدروبشنوم وباهاش آروم بشم.بغض کرده بودم امانبايدجلوي سامي گريه ميکردم.


romangram.com | @romangram_com