#_نبض_احساس_پارت_533

سامي:آيسان؟

_جانم؟

سامي:توخوبي؟

_خوبم سامي....

سامي ديگه حرفي نزد.منم سکوت کردم وبه زيباترين آهنگ زندگيم گوش ميدادم.

کمي بعدصداي نفس هاي آروم ومنظم سامي روميشنيدم.سرموازسينش بلندکردم.خوابيده بود.به اشکام اجازه خارج شدن دادم وآروم وبيصداگريه کردم.تاصبح بالاسرش چشم روهم نزاشتم واشک ريختم.صبح وقتي آفتاب طلوع کردقبل ازبيدارشدن سامي ازگونش بوسيدم وبراي هميشه باهاش خداحافظي کردم.

***********

"سامي"

صبح وقتي بيدارشدم آيسان روکنارم نديدم.گفتم شايدرفته باشه بيرون وبرميگرده.چندساعتي گذشت اماآيسان نيومد.ازپرستارکه پرسيدم گفت اول صبح ازاينجارفته.حتمارفته خونه تادوش بگيره ولباساشوعوض کنه برميگرده.اون روزهمه اومدن ملاقاتم ولي آيسان نيومد.نه آيسان ونه آيهان وخاله نازنين...ازساواشم پرسيدم گفت خبري ازشون نداره... نکنه خدايي براشون اتفاقي افتاده؟

آيسان نه اون روزونه روزاي بعداومد....جواب تلفنامم نميداد...دليل اين رفتارش رونميفهميدم...بعدازمرخص شدن ازبيمارستان بااصرارمامان وبابابرگشتم تهران.خيلي دلم ميخواست آيسان روببينم ولي نشد.آيسان چرانميومد ديدنم؟چراجواب تلفنامونميداد؟از آيهانم خبري نبود.خدايايني چي شده؟

ازروي تخت بلندشدم.باندسرم بازشده بودوفقط يه چسب سفيدرنگ کوچيک گوشه ي پيشونيم بودولي هنوزگچ دستم روبازنکرده بودم.لباسام روپوشيدم من بايدميفهميدم که چي شده.درواتاق روبازکردم که خارج شم ساواش جلوي دربودوميخواست دروبازکنه.

ساواش:کجا؟

romangram.com | @romangram_com