#_نبض_احساس_پارت_530
چندساعت بعدسامي به هوش اومدومنتقلش کردن بخش.انگارنه انگارکه مريض بود.مثه قبل باهمه شوخي ميکردوسربه سرشون ميزاشت....توي دلم هزاربارخداروشکرکردم بابت اينکه دوباره سامي روبهم برگردوند....دورترازهمه وايستاده بودم وباعشق نگاش ميکردم انگارسنگيني نگاهم روحس کردکه اونم نگام کرد.لبخندي بهم زدمنم به روش لبخندزدم.غرق درنگاه هم شده بوديم که درزده وبازشد.بابابود بايه دسته گل.اومده بودملاقا ت سامي.ازديدنش اينجاراضي نبودم راستش همه هم تعجب کرده بودن ازاومدنش.يادم نميادکه بابابه ديدن فاميلاي مامان رفته باشه ياباهاشون معاشرت داشته باشه واين ازعجايب بود.باباباهمه دست دادوسلام واحوال پرسي کرد.اين باباکجاواون بابايي که توخونه فقط يه دستش کمربندودست ديگش مشروبه کجا.اخم وتخمش فقط واسه مابود.ساواش بااومدن باباازاتاقا رفت بيرون.دليلش رونميدونستم انگارازباباخوشش نميومد.
بابا:حالامعلوم شدکي بهش زده؟
عمو:نه راننده دررفته...
بابا:ازعمدبوده يااتفاقي؟
عمو:نميدونيم والاکي ميخوادعمدي بيادسامي روبزنه اونکه باکسي دشمني نداره؟
بابابه من نگاه کردوگفت:دشمناکه معلوم نميکنن خودشون روحالابايدبيشترمواظب بودتااتفاقا ت بدتري نيفته.
منظورش ازاين حرفاچي بود؟چراموقع زدن اين حرفابه من نگاه ميکرد؟نکنه....نکنه اين اتفاق زيرسرباباباشه؟يادتهديداون روزش افتادم....واي خداي من نه....مطمئنم که کارخودشه...
بانفرت نگاش کردم.اونم لبخندي به روم زدومشغول حرف زدن باعمووسامي شد.کمي بعدباباازشون خداحافظي کردتابره.ازاتاق که خارج شدپشت سرش رفتم وصداش زدم.برگشت طرفم.
_کارتوبودمگه نه؟
ازلپم کشيدوگفت:دخترباهوشي هستي ولي حواستوجمع کن بدترازايناش نشه بهتره پيشنهادمن روقبول کني.زندگي عشقت برا ت مهمه ياخوشبختي خود ت؟امشب وقت داري انتخاب کني...
حرفشوکه زدرفت.اشک توي چشمام جمع شده بود.خدايااين چه عذابيه که برامون نازل کردي؟به چه جرمي محکوم به اين مجازاتيم؟
romangram.com | @romangram_com