#_نبض_احساس_پارت_529
_ساواش سامي کو؟حالش خوبه مگه نه؟
ساواش اومدم کنارم وبغلم کرد.درحاليکه موهامونوازش ميکردگفت:اروم باش خوشگلم....آروم باش عزيزدلم....سامي خوب ميشه....بايدخوب شه اون حق نداره توروول کنه وبره
_اره حق نداره...اون بايدخوب شه...بايدخوب شه...
ساواش منوازخودش جداکردودستاشودوطرف صورتم گذاشت واشکاموپاک کردوگفت:ميدوني که سامي وقتي اشکاتوميبينه عصباني ميشه؟پس اشکاتوپاک کن وبراش دعاکن باشه؟
سرموبه نشونه باشه تکون دادم.حرفاش آرومم ميکردمثه يه برادربزرگ...خاله وعموهم اومدن...هردوشون نگران وناراحت بودن...خاله گريه ميکردومامان سعي داشت آرومش کنه....يه ساعتي بودکه سامي روبرده بودن اتاق عمل....توي دلم ازخداخواهش ميکردم که سامي روازم نگيره...اونوازم جدانکنه....کلي براي سلامتيش نظرکردم....بالاخره دکترازاتاق عمل اومدبيرون.
عمو:دکترحال پسرم چطوره؟
دکترلبخندي زدوگفت:نگران نباشين خداروشکرعمل به خوبي انجام شد.سرش آسيب ديده بودولي خداروشکرتونستيم جلوي خونريزي روبگيريم واينکه دست چپشم شکسته به هوش که بيادمنتقل ميشه به بخش.
هممون نفسي ازسرآسودگي کشيديم ولبخندي زديم.ساواش روبغل کرد.
ساواش:ديدي گفتم وروجک حالش خوب ميشه الکي گريه ميکردي
_خيلي ترسيدم ساواش خيلي...
ساواش:نترس خوشگلم سامي حالش خوب ميشه...
سامي روازاتاق عمل آوردن بيرون.چندجاي صورتش زخمي بودوسرشم باندسفيدي بسته بودن ودست چپشم گچ گرفته بودن....
romangram.com | @romangram_com