#_نبض_احساس_پارت_528


آيهان توچشمام نگاه کردوباغمي که توي چشماش بودگفت:سامي....

سکوت کردوادامه حرفش رونگفت.قلبم ديوونه وارتوي قفسه سينم ميزد.خدايابراي ساميم اتفاقي نيفتاده باشه....خواهش ميکنم خدا...

_سامي چي؟سامي چي شده؟د حرف بزن آيهان

آيهان:يه نفري به سامي زده ودررفته الانم بردنش بيمارستان

_چي؟کي همچين کاري کرده؟حالش خوبه؟بگوحالش خوبه آيهان...

گريه ميکردم ودادميزدم...ديوونه شده بودم....تصوراينکه براي سامي اتفافي افتاده ديوونم ميکردمامان وآيهان سعي داشتن که آرومم کنن

_ميخوام ببينمش آيهان...منوببرپيشش

آيهان:هييييش.... اول اروم باش بعدقول ميدم ببرمت پيش سامي

ازبغلش مامان اومدم بيرون واشکاموپاک کردم وروبه سامي گفتم:من آرومم...توروخدامنوببرپيش سامي....ميخوام ببينمش...

آيهان:باشه ميبرمت...

باهم به سمت بيمارستان رفتيم.ساواش وسارااونجابودن.عمووخاله هم توراه.


romangram.com | @romangram_com