#_نبض_احساس_پارت_527
بابا:بهت گفته بودم اگه بگي نه بدميبيني...حالابشين ونگاه کن که چيکارميکنم....
اون شب باباکاري باهامون نداشت واين عجيب بود.هم من هم مامان فک ميکرديم کتک حسابي ميخوريم ولي باباکاري باهامون نداشت.نميدونم چراتهديدش روجدي نگرفتم.خوشحال بودم که اين ماجرابه نفع من تموم شدوپيشنهادش روقبول نکردم.توي اتاقم بودم وداشتم کتاب ميخونم ازصبح يه حس بدي داشتم انگارقراربوديه اتفاقي بيفته دلم شورميزد. صداي مامان وآيهان روشنيدم.ازاتاق رفتم بيرون.
مامان:حالش چطوره آيهان؟
آيهان:نميدونم مامان بردنش بيمارستان منم دارم ميرم ببينم چي شده
_مامان....آيهان...
مامان وآيهان باترس نگام کردن.
_چي شده؟کي روبردن بيمارستان؟
آيهان:چيز مهمي نيس يکي ازدوستاي منه
آيهان هميشه وقتي ميخواست دروغ بگه توي چشماي طرف مقابلش نگاه نميکردازبچگي همينجوربودازروي اين عادتش ميفهميديم که کي راس ميگه کي دروغ وقتي ازش دليلش روميپرسيدم ميگفت وقتي يه نفردروغ بگه مثه اينه که طرف روخرفرض کرده منم خجالت ميکشم توي چشماي کسي نگاه کنم که دارم گولش ميزنم.
_آيهان به من دروغ نگو....مامان بگوچي شده؟
مامان اونم نزديکم وگفت:گفت ديگه چيز مهمي نيس دخترم بريم تواتاقت
_به من دروغ نگين ميدونم يه اتفاقي افتاده ازصبح دلشوره داشتم.آيهان بگوچي شده
romangram.com | @romangram_com