#_نبض_احساس_پارت_526
بابا:ببينم ميتوني همچين غلطي بکني يانه....توفقط اين کاروبکن بعدش ببين چي ميشه...
موهاموول کردوپرتم کردروي زمين.درحاليکه گريه ميکردم ازجام بلندشدم ورفتم بالاتوي اتاقم.هنوزم سرم دردميکرد.ازتوي آينه نگاهي به صورتم انداختم ردانگشتاش روي صورتم مونده بود.رفتم دسشويي وآبي به سروصورتم زدم وروي تختم درازکشيدم وآروم گريه ميکردم.وقتي هم که مامان اومدتوي اتاقم وازروي سرم بوسه اي زد خودموزدم به خواب تااين حالمونبينه....نه من نميتونستم همچين پيشنهادي روقبول کنم بااينکه طرف رونديده بودم ولي مطمئنم که يکيه عين خودش ازهمه مهم ترمن سامي رودوست دارم وباهم واسه آيندمون کلي نقشه کشيديم...مابه هم قول داديم که تاابدبراي هم بمونيم....من دوسش دارم...نميتونم ازش جداشم....جزسامي نميتونم خانم کس ديگه اي بشم....من قبول نميکنم....هرگزقبول نميکنم....
**********
"سامي"
سرمون بخاطراين آلبوم جديدخيلي شلوغ شده بود.حتي نميتونستم درست وحسابي آيسان روببينم ياباهاش حرف بزنم.دلمون ميخواست اولين آلبوممون بهترين باشه براي همين شب وروزروش کارميکرديم.دلم واسه آيسان خيلي تنگ شده بود.يه هفته اي بودکه نديده بودمش وازش خبري نداشتم دلم براي عشقم يه ذره شده بود.يه شاخه گل رزخريدم ميخواستم برم ديدنش به گوشيش زنگ زدم جواب ندادمنم گفتم برم خونشون سورپرايزش کنم.نزديکاي خونشون بودم خواستم ازخيابون بگذرم که يهوصداي بوق ماشين وداداطرافيان روشنيدم وخودم بودم که توي هوامعلق موندم ومحکم خوردم زمين.....
**********
"آيسان"
اونشب اونااومدن خواستگاري.پسره بيست سال ازم بزرگتربودولي هنوزم ازدواج نکرده بود.نه من،نه مامان ونه آيهان راضي به اومدن اونانبوديم ولي تاحرف ميزديم بابادادوهواري راه مينداخت که پشيمون ميشديم ازحرف زدن.
ازقيافه پسره معلوم بودکه ازاون خلافکاراس.معلوم نيس بابابراي چي ميخوادمن بااين پسره ازدواج کنم.وقتي باپسره که اسمش اشکان بودرفتيم داخل اتاق بهش گفتم که من راضي به اين ازدواج نيستم وکس ديگه اي رودوست دارم وقتي اينوشنيدباعصبانيت رفت پايين وروبه باباگفت:من مسخره شمانيسم آقا شهاب.به من گفتين همه چي حله ودخترتون قبول ميکنه ولي مثه اينکه دلش پيش يکي ديگه گيره.ازهمين الان قراردادروفسخ شده بدون همکاري من باشمايه اشتباهه محضه.
باباخيلي عصباني بود.دنبال اشکان رفت وازش ميخواست صبرکنه تاتوضيح بده.پس بگوچراميخواست من بااين پسره ازدواج کنم...يه منفعتي واسش داشته...حقشه قراردادشم فسخ شد....ولي خداميدونه که قراره چه بلايي سرمون بياره...آيهانم که خونه نيس...تافهميداوناميان خواستگاري ازخونه زدبيرون...
ترسيده بودم....مامانم معلوم بودکه ترسيده ولي بهم دلدارب ميدادتاآروم باشم.بالاخره اومدتو.حسابي عصباني بود.
romangram.com | @romangram_com