#_نبض_احساس_پارت_525
بابا:فرداشب برات خواستگارميادتوهم بايدجواب بله روبدي وبااين پسره ازدواج کني.
_چي؟
بابا:مگه کري؟
_شوخي ميکنين ديگه نه بابا؟
بابا:قيافم به کسايي که شوخي ميکنن ميخوره؟
_نه
بابا:پس زر نزن...حالاهم گمشوازجلوچشمام کنارواسه فرداهم آماده باش...
_ازهمين الان جواب من منفيه
باشنيدن اين حرفم عصبي شدواومدکنارم.ازموهام گرفت وگفت:يه بارديگ همون زري که زدي روبزن
دردم گرفته بودولي نميتونستم قبول کنم....من سامي رودوست داشتم....جزسامي نميتونستم زن هيچ کسي بشم....نه نه اين امکان نداره...
_من قبول نميکنم....من نميخوام باهاش ازدواج کنم...
محکم زدتوي صورتم.ازدردجيغي کشيدم.دوباره ازموهام گرفت.ازدردصورتم جمع شده بودوصورتم ازاشک خيس شده بود.
romangram.com | @romangram_com