#_نبض_احساس_پارت_524
*********
"آيسان"
چندروزي بودکه بابابرگشته بودخونه.هممون منتظربوديم تاببينيم طوفانش کي شروع ميشه.ديگه به اين جورزندگي عادت کرده بوديم ومن وآيهان سعي ميکرديم حرفي نزنيم چون اگه اعتراض ميکرديم تلافيش روسرمامان درمي آورد.هنوزم نميدونم پانزده سال پيش اون روزي که مامان تنهايي برگشت بابلسربين اون وباباچي شدکه يهوزندگيمون عوض شدومامان وبابااينقدازهم بدشون اومد؟چي شدکه باعث شده بابااينقدعذابمون بده ولي مامان هيچي نگه؟گاهي وقتافکرميکنم اين بابا،باباي خودمون نيس آخه کدوم پدري بابچه هاش اينطوري رفتارميکنه؟ازدوران بچگيمون جز اون پنج سال هيچي نفهميديم...بچه هاي ديگه بااسباب بازي بزرگ ميشن ماباکتک وکمربندبزرگ شديم....تنهاخوشي منوآيهان يواشکي رفتنمون به خونه خاله سايس....هردومون ميدونيم که اگه بابابفهمه تيکه بزرگمون گوشمونه ولي بازم اين کاروميکرديم وازوقتي که آيهان وسامي وساواش افتاده بودن توکارموسيقي ديدارمون بيشترشده بود.
اوناکاراشون روميکردن منم پيش آني ميموندم.
گاهي وقتانگاه سامي روروي خودم حس ميکردم نميدونم چراولي گاهي حس ميکنم حس سامي نسبت به من بيشترازيه حس خواهروبرادرونس....همه ماهمديگرومثه خواهروبرادرميديم....ماني وساواش رومثه برادرم دوست داشتم امانسبت به سامي همون حس رونداشتم انگارسامي روبيشترازبقيه دوست دارم اخه هميشه اون بودکه بيشترازبقيه هواموداشت وقتي پسراضايم ميکردن اون بودکه ازم طرفداري ميکردهرچي ميخواستم بهم نه نميگفت پايه هرکاري بودگاهي وقتاباهم بچه هاروميپيچونديم وميرفتيم دوردور....انگارخودمم دوست نداشتم ازاينکه سامي مثه خواهرش دوسم داشته باشه واينطورهم بود.سامي منومثه خواهرش دوست نداشت بلکه فراترازاون بودواينووقتي فهميدم که اون روزبهم اعتراف کرد....روزي که گفت چقددوسم داره...روزي که گفت ازبچگي عاشقمه...روزي که گفت توي حسرت يه لحظه ديدنم بوده....گفت وگفت...ازعشقش...ازاحساسش....ازنقشه هاش واسه آيندمون...ازروزايي که بدون من براش تلخ گذشته واون روزبودکه منم فهميدم که دوسش دارم اون روزبودکه تونستم بفهمم توي دلم چي ميگذره...سامي گاهي وقتاکاروبهونه ميکردوواسه ديدن من ميومدبابلسر...جوري شده بودکه آيهانم شک کرده بودبه اينکه بين ماخبراييه که آخرسرم سامي رفته بهش همه چيوگفته....بماندکه اون روزچقدآيهان مسخرم ميکردوبهم ميخنديدوميگفت دخترکوچولومون عاشق شده ومن ازخجالت سرخ ميشدم دلم ميخواست زمين بازبشه ومن ازخجالت برم توش....ازوقتي هم باساواش آشناشده بوديم جمعمون بهترشده بود...ساواش پسرخونده عموسپهروخاله سايه بودوازپرورشگاه گرفته بودنش من وآيهان خيلي دوسش داشتيم يه حس عجيبي بينمون بوديه حس قوي...محکم...انگارکه واقعاخواهروبرادراي هميم....ساواشم خيلي دوسمون داشت وهميشه هوامون روداشت...حتي به آيهان خيلي کمک کردتاتوي کارش پيشرفت کنه....ساواش ميدونست که من عاشق اسبم واسه همين واسه تولدم يه اسب سفيدوخوشگل خريد.....اون روزخوشحال ترازمن نميشدپيداکردنميدونستم باچه زبوني ازش تشکرکنم محکم بغلش کردم ازروي گونش بوسيدم.يه اصطبل توي بابلسرداشت وبهم گفت که هروقت بخوام ميتونم بيام اينجاواسب سواري کنم.يه مربي هم برام گرفت تابهم اسب سواري رويادبده.....بيشتروقتم روبااسبم ميگذروندم....اسمشم گذاشته بودم دنيز به زبان ترکي معنيشم ميشددريا...ساواشم يه اسب قهوه اي رنگ خوشگل داشت که اسمش روگذاشته بودآتش....درياوآتش....ساواش يه ويلاي کوچيک توي بابلسرداشت وبخاطرکارش وآيهان اينجازندگي ميکردتابراي آيهان هم رفت وآمدراحت ترباشه.سامي هم که فرصت طلب اونم اومده بودخونه ساواش....
ساواش گيتارميزدوميخوند....آيهان پيانوميزدوآهنگسازم بود....اردلان شاعربودوبيشترشعرارواون مينوشت...ساراهم ويولن ميزدوگاهي وقتاهم باساواش همخوني ميکردعاشق وقتايي بودم که باهم آهنگ ميخوندن....سامي هم کارضبط وميکس واينجورچيزاروانجام ميداد....ساواش توي خونش يه استديودرست کرده بودهمه نوع سازم داشت.....روي اولين آلبومشون کارميکردن براي همين سرشون خيلي شلوغ بود....آيهان سخت کارميکردتاتوي اين مدتي که بابانيست بتونه راحت کاراشوبکنه چون ميدونست که وقتي بابابيادديگه راحت نميتونه بره خونه ساواش وکاراشوانجام بده...
يه ماهي ازاومدن باباميگذشت....بازم همون روزابود....همون آش وهمون کاسه...شب بود...
مامان وآيهان رفته بودن عروسي....عروسي پسريکي ازهمسايه هابودوبابابراي تظاهرمامان وآيهان روفرستادعروسي.....توي اتاقم بودم که باباصدام کرد....چه عجب امشب مست نبود.
بابا:بشين اينجاکارت دارم...
جايي که گفته بودنشستم.
_بله بابا...
romangram.com | @romangram_com