#_نبض_احساس_پارت_523
قهقه اي سردادوگفت:ولي به جاش من عاشقتم....
_تومريضي...تويه رواني...تويه ديوونه اي...
درحاليکه ازپله هاميرفتم بالاصداي خنده هاش روميشنيدم....اون شب تاصبح گريه کردم...نميدونستم چه زندگي انتظارم روميکشه ولي مجبوربودم تحمل کنم بخاطربچه هام...بخاطر يادگاري هاي امير...من قول دادم که مواظبشون باشم....من قول دادم که ازشون خوب نگهداري کنم....پس موندم وزندگي کردم....اونم چه زندگي اي....زندگي که ازجهنمم بدتربود....زندگي که پرازکثافت ولجن بود...زندگي که پراززوربود....هرروزکه ميگذشت بيشترميفهميدم که شهاب چه آدم کثيفيه....ظاهر کارش فقط نمايشگاه اتومبيل بوددرصورتي که کاراصليش انجام هرکارخلافي بود....دزدي.....قاچاق...آدم ربايي...
هرشب بساط قمارتوي خونه برپابودومن بايد تدارکا ت خوش گذروني آقاروميديدم....ازم ميخواست خونه روتميزکنم وکلي غذابپزم بعدشم تاصبح بازي ميکردومست مست ميشد...امکان نداشت يه روزمست نباشه ووقتي هم مست بودمي افتادبه جون من وبچه هاتاميتونست ميزد....آخرشم خسته ميشدويه گوشه کپه مرگش روميزاشت....خودموسپربچه هاميکردم تاهمه ضربه هابه من بخوره اون آشغالم باهمه قدرتش ميزد....هيچ جاي سالم توي بدنم نمونده بود....بچه هاهم جرئت حرف زدن نداشتن....تنهاتفريحشون رفتن به مدرسه ودرس خوندن بود....گاهي وقتاميديدم که باچه نفرتي به شهاب نگاه ميکردن مطمئنم اگه اوناهم ميفهميدن که اين عوضي قاتل پدروبرادربزرگترشونه بيشترازش متنفرميشدن....ارتباطم روباسايه هم براي هميشه قطع کردم وحق نداشتم باهاشون درارتباط باشم...من براش شده بودم يه کلفت ووسيله اي که نيازهاشوبرطرف کنه...ازاميرخجالت ميکشيدم....ازاينکه باقاتلش ازدواج کرده بودم....ازاينکه شب وروزبه اميرفحش ميدادولي من نميتونستم حرفي بزنم واگه حرف ميزدم جوابش کم کمش يه سيلي محکم بود....شهاب يه رواني بود....يه مريض به تمام معنا....اززجرکشيدن مالذ ت ميبرد...وقتي بچه هاروميزددوست داشت که جلوش زانوبزنم وخواهش التماس کنم وتااين کارونميکردم ولشون نميکرد....ازتک تک ضربه هاي شلاقي که به من ميزدغرق لذ ت ميشدوقتي ميديددارم گريه ميکنم بلندبلندميخنديدوميگفت:خيلي دلت ميخوادبکشمت تاخلاص شي؟ولي نه بايدروزي هزاربارآرزوي مرگ کني اينادربرابرعذابي که من ازعشق توکشيدم هيچي نيس....يادته ميگفتي ازت بدم ميادبايدبگم حالا منم ازت بدم ميادواين حس تنفرباعث ميشه تاراحت ترکاراموبکنم وعذابت بدم....
تودلم کلي بهش لعنت ميفرستادم وازخداميخواستم بهم صبربده تابتونم بخاطربچه هام تحمل کنم...آيهان وآيسان پونزدپ سالشون شده بودکه گفت توي آمريکايه شرکت زده ميدونستم شرکتش بهونس حتمارفته اونجاتاکثافت کارياش روراحت ترانجام بده....شش ماه اينجابودوشش ماه آمريکا....شش ماهي که نبودميتونستيم نفس راحت بکشيم ولي وقتي برميگشت تلافيشواساسي درميورد...خوبيش اين بودکه بابچه هاکاري نداشتومن ازاين بابت خوشحال بودم....قبل رفتنش هم کلي تهديدميکرد که اگه فرارکنم چي ميشه وازاين جورچيزا....کلي هم نگهبان جلوي درميزاشت تامواظبمون باشن...مطمئن بودم که نگهباناش گزارش همه کاراروميدن ومنم ازاين ميترسيدم که به شهاب بگن که اون روزسايه وسپهراومده بودولي آيهان ميگفت که نگران نباشم ولي بازته دلم يه ترسي بود..
آيهان:مامان؟!
ازخاطرات اومدم بيرون وبه آيهان که کنارم ايستاده بودنگاه کردم.
_جانم پسرم؟
آيهان:من دارم ميرم بيرون چيزي نميخواي موقع برگشت برات بگيرم؟
_نه پسرم بروبه سلامت مواظب خودتم باش
آيهان:چشم قربونت برم توهم همينطور اينقدم غصه نخور...
ازگونم بوسيدوازحياط خارج شد.تنهااميدم به زندگي همين بچه هابودن.ببين امير...ببين بچه هات چقدبزر گ شدن....ميدونم که ازاون بالا ميبينيشون....خداياخودت به بچه هام کمک کن...
romangram.com | @romangram_com