#_نبض_احساس_پارت_522
برگشتم سمتش وگفتم:منظورت چيه؟
نزديکم شدروبروم ايستادوموهامونوازش ميکرد.دستشوپس زدم وازش فاصله گرفتم.
بالحن چندشناکي گفت:امير...ساواش...آيهان...آيسان...چطوره؟قبرهمشون هم کنارهمميشه...
به يکباره ترس همه وجودم روگرفت.داشتم ميلرزيدم.
_توهمچين غلطي نميکني
شهاب:امتحانش مجانيه...ميدوني که براي من هيچ سخت نيس
_بابچه هام کاري نداشته باش
شهاب:شرط داره؟
_چه شرطي؟
شهاب:دوباره مثه قبل به زندگيت ادامه ميدي انگارنه انگارکه اتفاقي افتاده
_ازت بدم ميادشهاب....از ت متنفرم...
romangram.com | @romangram_com