#_نبض_احساس_پارت_521
شهاب:وقتي اون تيرخوردبهم گفتم ديگه مردم وزندگيم تموم شده ولي تموم نشدبايه نقشه بدون عيب ونقص منوبردن اون ورآب وبابهترين دکترامعالجم کردن بماندکه چقدتوي کمابودم وفلج شده بودم....همه هدفم واسه خوب شدن اين بودکه انتقامم روازاون پسره بگيرم نازنين مال من بود...عشق من بود...قراربودخانوم من بشه ولي اون عوضي نميدونم ازکجاپيداش شدکه عشق منوازم گرفت....هرروز که ميگذشت حس انتقامم بيشترميشد ودرخت کينه توي وجودم بزرگ وبزرگ تروتنومندترميشد...وقتي که حالم خوب شدافتادم دنبال کارا...ورشکست شده بودم وهمه طلبکارادنبالم بودن...موندن رواونجاجايزندونستم وبرگشتم ايران....اول ازهمه رفتم سراغ نازنين ولي بااون عوضي ازدواج کرده بودوبچه هم داشتن....هيچ پولي نداشتم....وقتي ميديدم اونااينقدخوشبختن ومن دارم اينجاعذاب ميکشم بيشترحرصم ميگرفت روزهاوماه هانقشه کشيدم....واسه گرفتن انتقامم...واسه پس گرفتن عشقم...واسه نابودي اون اميرلعنتي....بعدچندماه کارروي نقشم بالاخره وقت اجراي نقشم رسيد...اون روزهمشون رفته بودن بهزيستي مثه اينکه تولديکي ازبچه هاي اونجابودقراربودهمون شب ساواش دزديده بشه وطبق قراراين کارانجام شد.وقتي ميديدم هيچ کاري ازش برنميادوقتي ميديدم اينجوري داغونه وقتي ميديدم نميتونه به قولايي که به نازنين ميده عمل کنه غرق لذ ت ميشدم.چندهفته بعدازدزديده شدن ساواش يه فيلم ازش براي اميرفرستادم وگفتم اگه ميخواد عشقش وپسرش سالم بمونن ازنازنين جداشه فک ميکردم بااين تهديددست ازنازنين بکشه ولي رقيبم قوي ترازاين حرفابود.واسه ثابت کردن حرفم روزي که اميرونازنين رفتن پارک ساواش روبرديم روبروي پارک اون طرف خيابون.ساواش مامانش روصداميکردونازنين هم باديدنش داشت ميومدطرفش بدون اينکه حواسش به ماشيناباشه قراربوديه ماشيني آروم بهش بزنه فقط واسه ترسوندن امير.اون روزاميرنازنين رونجا ت دادوماهم توهمين حين ساواش روازاونجابرديم.تهديدامون بيشترشده بودواميرکلافه تروديدن کلافگيش بهم حس خوبي ميداد.اميرنميدونست که پشت همه اين اتفاقامن هستم اصلابه ذهن هيچ کسي نميرسيدچون همه فکرميکردن من مردم.وقتي ديدم قصدنداره ازنازنين جداشه بهش گفتم که دوميلياردجورکنه تاپسرش آزادشه فکرنميکردم بتونه اين مبلغ روجورکنه ولي جورکردواون روزاومدسرقرار.....اون روزآخرين روززندگيش بودوخودش خبرنداشت....
ازچيزايي که شنيده بودم حالم داغون شده بود..نفسم بنداومده بودوسرم ميچرخيد....اين همه مدت داشتم باقاتل عشقم وپسرم زندگي ميکردم؟اين همه مدت داشتم باقاتل پدربچه هام زندگي ميکردم؟نه خداي من....نه...تحمل اين يکي روندارم.....واقعاهم تحملش رونداشتم چون جلوي چشام تارشدوفقط يادمه که ازپله هاافتادم زمين وصداي شهاب بودکه اسمموصداميزدبعدش چشام بسته شد....
وقتي چشماموبازکردم شهاب روروبروم ديدم.
شهاب:بالاخره بيدارشدي عشقم؟
همه حرفايي که گفته بوديادم اومد....به يک باره نفر ت تموم وجودم روگرفت....دستموکه تو دستش گرفته بودکشيدم بيرون وبانفر ت نگاش کردم.لبخندي زد وگفت:چته عشقم؟
_خفه شوبه من نگو عشقم....تويه قاتلي ....قاتل...
اشکام سرازيرشده بود.ازجام بلندشدم.شهاب هم بلندشد.
شهاب:خوب نيس آدم به همسرش بگه قاتل
_هه همسرم؟از ت جداميشم
شهاب:توهمچين کاري نميکني
_حالاميبيني
ازجلوش ردشدوخواستم برم سمت درکه گفت:خيلي خب بعدش توهم داغ دونفرديگه روبه دلت اضافه کن
romangram.com | @romangram_com