#_نبض_احساس_پارت_520
شهاب مردخيلي خوبي بودوميديدم چقدزحمت ميکشه تامن وبچه هاروراضي نگه داره...بچه هاهم خيلي دوسش داشتن وشهاب اونارومثه بچه هاي خود ش ميديد....زندگيمون خيلي خوب بودوبچه هابزرگ وبزرگترميشدن....پنج سال اززندگيمون گذشته بود...چندروزي بودکه شهاب ماروفرستاده بودتهران خونه سايه...بچه هاهم خيلي دوست داشتن برن اونجا...خيلي وقت بودکه سايه وبقيه رونديده بودم ودلم براشون تنگ شده بودوقتي به شهاب گفتم قبول کردوخود ش مارورسوندتهران وبعدشم برگشت....سايه به کسي نگفت که مااومديم تهران...راستش هيچ کس ازازدواج من باشهاب راضي نبودوميدونستم که همش بخاطراميره ولي مجبوربودم ...بچه هابه يه پدرنيازداشتن....هرچقدربچه هابزرگترميشدن ترسم ازفهميدن اينکه شهاب پدوواقعيشون نيس هم بيشترميشد براي همين بعدپنج سال ارتباطم روباهمه قطع کردم شهابم ناراحت ميشدازاينکه ميديدکسي اونوتحويل نميگيره وهمه باها ش بدن....دوسه روزي بودکه توي تهران بوديم...توي اين چندروزرفتم سرخاک اميروساوا ش....قبري که خالي بود...من حتي جنازه عزيزترين کسامم نداشتم....چون همشون خاکسترشده بود...کلي بااميرحرف زدم....بهش گفتم که خيالش بابت من وبچه هاراحت باشه....بهش گفتم مواظب پسرمون ساواش باشه....کلي سرخاکش گريه کردم....سرخاک باباهم رفتم وباها ش دردودل کردم....دلم گوفته بودازاينکه همشون باهم رفته بودن... ساواش واميرم روکشته بودن ولي هنوزم که هنوزه نتونسته بودن قاتلش روپيداکنن آخرسرم گفتن که اين يه اتفاق بودوآتش سوزي به خاطراتصالي بوده ولي من اينوباورنداشتموميدونستم که اين اتفاق عمديه ولي نميتونستم ثابتش کنم....
بعدچندروزتصميم گرفتم که برگردم بابلسر...سايه واسه موندنم خيلي اصرارکردولي بايدميرفتم توي اين چندروزخيلي بهشون زحمت دادم وقتي بچه هاشنيدن که ميخوايم بريم کلي گريه کردن وازم ميخواستن که بازم بيشتربمونيم تابستون بودديگه...سايه ازم خواست که اجازه بدم بچه هاچندروزپيششون بمونه اولش راضي نبودم ولي بعدبااصرارزيادسپهروسايه وبچه هاراضي شدم...بچه هاموندن ومن برگشتم بابلسر....
وقتي رسيدم غروب شده بود.دروبازکردم وواردخونه شدم.شهاب روصدازدم ولي جوابي نشنيدم.ماشينش روديدم که توي حياط بود.رفتم طبقه بالا.صداي خودش باچندتامردديگه ميومد.
مرداولي:ميگم شهاب توکه هيچ پولي نداشتي اين همه پولوازکجاپيداکردي؟
مرددومي:راس ميگه نکنه گنجي پيداکردي
شهاب قهقه اي زدوگفت:گنج پيدانکردم ازعقلم استفاده کردم.
مرددومي:ماشالله عقل...حالااين عقلت چيکارکرد؟
شهاب:اونش ديگه بماند
مرداولي:بگو ديگه لوس نشو....حالاخوبه همه ازجيک وپيک هم خبرداريماحالااين اومده واسه مارازدارشده
شهاب:خيلي خب باباميگم چراداغ ميکني
مرداولي:ازاول مثه آدم بگو ديگه...
romangram.com | @romangram_com