#_نبض_احساس_پارت_519
امير:دروغ ميگم؟
_اره دروغ ميگي
باتعجب گفت:نازنييين؟
بلندخنديدم وگفتم:من عاشقتم ديوونه...
نفسي ازسرآسودگي کشيدوگفت:ترسيدم ديوونه....منواذيت ميکني؟حالانشونت ميدم
شروع کردبه قلقلک دادن....ميخنديدم ودرعين خنده ازش خواهش ميکردم که قلقلکم نده...
_امير؟
امير:جون دل امير؟
_قول بده که تنهام نزاري...
امير:قول ميدم عشقم....توروبزارم کجابرم؟ ازدربندازي ازپنجره ميام....جاي توپيش منه...
قطره اشکي که روي گونم ريخته بودروپاک کردم....کجايي امير؟زدي زيرقولت...ديدي نتونستي روقولت وايسي؟مگه نگفتي جاي من پيش تو؟پس چرامن اينجام وتوازم دور؟چراامير؟چراخدا؟چرا....
اون روزروخوب يادمه....روزي که بدبختيمون شروع شدم....همون روزي که فهميدم بزرگترين اشتباه زندگيم روکردم....همون روزي که فهميدم اميرم چرارفت.....همون روزي که فهميدم ساواشم چراپرپر شد....
romangram.com | @romangram_com