#_نبض_احساس_پارت_513

اردلان ساکت شد.باعصبانيت موهاشودادعقب.خيلي عصباني بود.

_اردلان بيتااومده اينجاواسه عذرخواهي

اردلان:عذرخواهي؟عذرخواهيش بخوره توي سرش...اون همه بلاسرمون آوردحالاهم اومده عذرخواهي؟

_اردلان خواهش ميکنم آروم باش

اردلان:آروم باشم آني...

اجازه ندادم ادامه بده گفتم:خواهش کردم...

اردلان ديگه حرفي نزدوکمي دورترايستاد.

روبه بيتاکردم وگفتم:بابت بيماريت متاسفم بابت کارايي هم که درحقم کردي اميدوارم خداببخشتت.

بيتا:يني تومنوميبخشي؟

سرموبه نشونه اره تکون دادم وگفتم:اميدوارم خداهم ببخشتت...فقط ديگه جلوم ظاهرنشونميخوام ببينمت

بيتا:ديگه هيچ وقت منونميبيني چون دارم براي هميشه ازايران ميرم ميخوام باقي عمرم روتويه کشورديگه باشم ممنونم آني...واقعاممنونم که بابدي که کردم توبازدرحقم خوبي کردي...توخيلي خوبي آني اميدوارم بااردلان خوشبخت بشين

_ممنون...

romangram.com | @romangram_com