#_نبض_احساس_پارت_514
بيتاکه رفت رفتم سمت اردلان.به ماشين تکيه داده بودودستاشم توي جيب شلوارش بودوحسابي اخم کرده بود.
_بهت گفته بودم که اخم ميکني زشت ميشي؟
اردلان:نه...
_الان گفتم ديگه...
اردلان:من نمفهمم توچرابااون...
انگشت اشارموگذاشتم روي لبش تاسکوت کنه.
_هيييييش...ديگه نميخوام ازگذشته چيزي بشنوم الان فقط من وتوييم.قراره درموردآينده وخوشبختي حرف بزنيم باشه؟
نگاهش مهربون وپرازعشق شد.اخماش ازبين رفت وهمون اردلاني شدکه حاضرم واسش بميرم.
اردلان:آني بهت گفته بودم که خيلي دوست دارم؟
_نه نگفتي...
اردلان:الان گفتم ديگه...
romangram.com | @romangram_com