#_نبض_احساس_پارت_508
سري به نشونه آره تکون دادم.
_اون روزرفتي بودم اگه اردلان دستمونميگرفت....اردلان نجاتم دادومنوبه زندگي برگردوند....همه کمکم کردن تادوباره مثه قبل بشم....منوتومرکزترک اعتيادخوابوندن....دردزيادي کشيدم ولي بالاخره تونستم ترک کنم.....حالاازاون لحظه هافقط همين خاطره هامونده وعذابش....
سارا:الان چه حسي داري؟
_حس راحتي...انگارهمه اين حرفاروبايدبه يکي ميزدم...حرفايي...خاطره هايي که هميشه ازشون فرارميکردم ولي الان بدون ترس براي يکي گفتم
سارا:حرف زدن هميشه بدنيس...گاهي آدماروسبک ميکنه...هروقت نيازبه يه گوش شنواداشتي من هستم
_ممنونم سارا...اين حس خوبومديون توام..هميشه کنارم بودي اميدوارم بتونم يه روزجبران کنم
سارا:توخوب باش همين براي من کافيه...
ازهيچ چيزي فرارنکن ازهرچي فرارکني بيشترميادسراغت سعي کن جلوي مشکلات محکم وايسي
_سعي ميکنم....خب ديگه بهتره من برم توروهم ازکاروزندگي انداختم
سارا:اين چه حرفيه ديوونه؟
_بازم ممنون خداحافظ
romangram.com | @romangram_com