#_نبض_احساس_پارت_509
روبوسي کرديم ومن ازمطب اومدم بيرون.حس بهتري داشتم واقعاکه حرف زدن باآدماخيلي خوب بودمخصوصاباساراکه هم شنونده وهم راهنماي خوبي بود.آفتاب قشنگي ازبين ابرانمايان شده بود.نفس عميقي کشيدم.دلم ميخواست تک تک سلولاي بدنم ازهوايي که واردبدنم ميکردم لذت ببرن...اين هواباهواهاي ديگه فرق داشت...هواي زندگي بود...هواي عشق بود...لبخندي به روي زندگي زدم...حالاقشنگي زندگي روبهترازقبل حس ميکردم.يادم نميادهيچ وقت ازته دل اين قدرخوشبختي روحس کرده باشم.گوشيموبرداشتم تابه اردلان زنگ بزنم.
اردلان:سلام برعشق خودم...
_سلام اردلان خوبي؟
اردلان:اول بگوببينم توچطوري؟
_بهترازهميشه...
اردلان:پس منم بهترازهميشه...بازاين ساراخانم معجزه کرد؟
_ساراهميشه معجزه ميکنه...
اردلان:واسه فرشته هاهم معجزه ميکنن؟
لوس نشواردلان...
اردلان:چشم...ميخوام ببينمت.دلم واست تنگ شده
romangram.com | @romangram_com