#_نبض_احساس_پارت_506


صداي پراسترس وترسش ميومد...فک کردم توهمه....مثه همه چيزاي ديگه....يه بارديگه صداش اومد...برگشتم طرفش....واقعاخودش بود....کمي بعدمامان وباباوسامي وماني وساواش وساراهم اومدن....خوشحال بودم ازاينکه قبل رفتن مي تونستم همشون روببينم.

اردلان:آني؟ميخواي چيکارکني؟

لبخندزدم وگفتم:ميخوام برم....

اردلان:کجا؟

_نميدونم....ميخوام پروازکنم اردلان خيلي پروازخوبه

اردلان:اني ديوونه نشو...

انگشت اشارموگذاشتم روي بينيم به نشونه سکوت وگفتم:هييييس....ديوونه وقتي شدم که حرف توروگوش ندادم...ديوونه وقتي شدم که معتادشدم...من معتادم...ماماني...بابايي...نگاه کنين...اون دختري که بهش خيلي اعتمادداشتين معتادازآب دراومد

مامان داشت گريه ميکردکه گفت:اينجوري نگودخترم...

_بزاربگم مامان....بزاربگم...ماني يادته ميگفتي خيلي ساده اي؟اره ساده بودم وباورنداشتم ساده بودم وگول دوستموخوردم....سامي يادته ميگفتي بهترين خواهردنياروداري؟حالاچي؟بازم ميگي بهترين خواهردنياروداري؟ساواش يادته يه روزيکي مزاحمم شده بودوقتي ديدي کلي طرفوزدي وبهم گفتي هروقت مشکل داشتم کنارمي؟ولي نبودي...هيچ کدومتون نبودين...من مريض بودم ولي هيچ کدومتون مرهمم نبودين...همتون تنهام گذاشتين....يه بارنپرسيدين چه مرگمه...

يه قدم رفتم عقب تر...حالافقط يه قدم تاسقوط فاصله داشتم.قهقه بلندي سردادم...

اردلان:آني جون اردلان نروعقب....جون من نرو...


romangram.com | @romangram_com