#_نبض_احساس_پارت_505
بيتا:بازچيه؟توکه همين الان رفتي...
هلش دادم وخوردبه ديواربااخم گفت:چته ديوونه؟
ديوونه شده بودم...حرکاتم دست خودم نبود...
_چه بلايي سرمن آوردي لعنتي؟بامن چيکارکردي؟ايناچيه که من مصرف ميکنم؟
قهقه بلندي سردادوگفت:ميخواي بدوني؟
_اره ميخوام بدونم
بيتا:تومعتادشدي...اون روزتوي مهموني توي ليوان شربتت قرص روان گردان ريختم وازاون روزبه بعدتومعتادشدي...به اردلان گفتم که مال من نشه اگه رابطشوباهات بهم نزنه نابودت ميکنم ولي اون گفت هيچ غلطي نميکني گفت توهيچي نيسي ولي ديدي هستم ؟ديدي ميتونم ؟تويه معتادي اني مسببشم عشقته....اگه اردلان رابطشوباهات بهم ميزدالان تو،توي اين حال نبودي.
_خفه شوآشغال...خفه شوکثافت...
بيتا:حقيقت تلخه ولي همينه....
باحالي داغون ازاونجااومدم بيرون...باورم نميشددوستي که بهش اينقدراعتمادداشتم...اينقددوسش داشتم حالااون بلاروسرم آورده بود....من يه معتادبودم....معتادبه موادمخدر...اون شب نرفتم خونه وتاصبح گريهکردم...گوشيم خيلي زنگ ميخوردمنم خاموشش کردم...دلم واسه روزاي قبل تنگ شده بود...دلم اون آني قبل روميخواست...کاش به حرف اردلان گوش داده بودم...دلم نميخواست زندگي کنم...ميمردم بهتربودازاين زندگي....من اين زندگي رونميخواستم....تاصبح اشک ريختم به حال خودم...به اينده اي که تباه شد....به عشقي که ازبين رفت...بخاطردلايي که شکوندم...
خورشيدتازه طلوع کرده بود.دستموکردم توي جيبم کردم.دستم خوردبه چندتاقرص...اوردمشون بيرون...ازخودم...اززندگي...ازاين قرصابدم ميومد...همشوباهم انداختم بالا...ميدونستم خطرناکه ولي برام مهم نبود...خودمورسوندم به بام تهران...حس يه پرنده اي روداشتم که ازقفس آزادشده وحالاميخوادپروازکنه....منم ميخواستم پروازکنم....روي بلندي ايستادم.....ازبالاهمه چيز قشنگ بود...ته دلم خوشحال بود...قراربراي هميشه خلاص شم....آماده بودم براي پرواز....يک...دو...
اردلان:آني...
romangram.com | @romangram_com