#_نبض_احساس_پارت_504
_من؟هيچي...دلم برات تنگ شده بوداردلان
بغلش کردم.منوازخودش جداکردهنوزم توي بهت وتعجب بود.
اردلان:آني اين چه بوييه که ميدي؟
_بوميدم؟نه...تازه حموم بودم
رفت طرف سرنگ.ازروي زمين برش داشت ونگاش کرد.اومدطرفم دستموگرفت ونگاه کرد.
عصباني شده بود.ميلرزيد...باخشم نگام کرد.بعدصداي کشيده اي بودکه توي فضاپيچيد.بادستاش بازوم روگرفته بودوباخشم تکونم ميدادودادميزد:توچيکارکردي اني؟تومعتادشدي؟ايناچيه مصرف ميکني؟جواب بده لعنتي....
_معتاد؟نه نه...من معتادنشدم...من فقط مريضم ايناهم واسه اينه که حالم خوب شه
اردلان:اره تومريضي معتادشدي اعتيادم يه.جوربيماريه ديگه چراآني؟چرا؟اين کوفتياچيه که مصرف ميکني؟
ديوونه شدم بودم...نه من معتادنبودم...عصباني شدم ودادزدم:من معتادم نيستم لعنتي....معتادنيسم...بيتاگفت توفقط مريضي...من فقط مريضم....من فقط مريضم ...
اردلان:متاسفم برات آني....متاسفم...
بعدش ازاتاق رفت بيرون...نه من معتادنشده بودم....من معتادنيسم...ازخونه اومدم بيرون ورفتم خونه بيتا.
romangram.com | @romangram_com