#_نبض_احساس_پارت_503
بيتا:واقعاهيچي يادت نمياد؟
_نه بيتايادم نميادمن چرانرفتم خونه؟چراشب اينجاموندم؟
بيتا:حالت خوب نبودمنم گفتک خوب نيس بااين حالت بري خونه واسه همين اينجاموندي
باتعجب ازش پرسيدم:مگه حالم چجوري بود؟
بيتابابي حوصلگي گفت:ول کن ديگه آني فک کنم مسموم شده بودي.
_حتماازغذاهاي ديشب بوده
بيتادرحاليکه ميرفت مت دسشويي گفت:اره بخاطرهموناس حالاهم بدوآماده شوتاببرمت خونتون.
بيتامنورسوندخونمون.بماندکه چقددعوام کردن بخاطراينکه جواب گوشيمونميدادم وبهشون خبرنداده بودم.حالم اون روزااصلاخوب نبود.يه حالتاي عجيبي داشتم.بدنم دردميکرد...عصبي شده بودم...الکي گيرميدادم....اردلانم که باهام قهرکرده بودونه جواب تلفنام روميدادنه همديگروميديم....حوصله هيچ کس وهيچ کارب رونداشتم....وقتي ازحالم به بيتاگفتم يه قرصي بهم دادوگفت که بخورم حالم بهترميشه واقعاهم درست گفت حالم بهترشد....ازاون روزبه بعدهروقت حالم بدميشدازهمون قرصاميخوردم...ازبيتادليل اين رفتارام ودرموردقرصايي که بهم ميدادميپرسيدم ميگفت يه بيماري سادس که زودبرطرف ميشه.بعدهاديگه بدون دليل ميرفتم سمت اون قرصا.
گاهي وقتااونقدري دردم بيشترميشدکه بيتايه آمپولي به رگ دستم ميزدکه حالم روبهترميکرد.ديگه بدون اون قرص وآمپولانميتونستم زندگي کنم.هرروزلاغرترازقبل ميشدم...زيرچشام گودافتاده بود...ازهمه دورشده بودم وهمش توي اتاقم بودم...کلاسا رويکي درميان ميرفتم....درسام افت کرده بود....رفتارم باهيچ کس درست وحسابي نبود....بااردلانم اونقدري بد رفتارکرده بودم که ديگه سراغم نميومد...هيچ پولي برام نمونده بود حسابم خالي خالي شده بود....باباهم تعجب کرده بودوازم پرسيدکه بااون همه پول چيکارکردم منم گفتم يکي ازدوستام مشکل داشت قرض دادمبهش اين اولين دروغم به بابابوداونم چون ميدونست بهش دروغ نميگم حرفموباورکرده بود.يه روزحسابي بدنم دردميکرد...حال درست وحسابي نداشتم ونميتونستم مثه آدم راه برم به هرزحمتي بودخودمورسوندم خونه بيتا.يه اپارتمان کوچيک داشت وتنهازندگي ميکرد.کلي ازش خواهش والتماس کردم تابهم کمک کنه اولش قبول نکردوگفت تاپول نياري بهت نميدم ولي بعدش دلش به حالم سوخت وقبول کرد.يه سرنگ برام آماده کرد.دوتاقرصم بهم دادولي بهم گفت که توي خونش مصرف نکنم.دردبدنم هرلحظه بيشترميشدسريع خودمورسوندم خونه خداروشکرکسي توي خونه نبود.فک کنم اون شب همه رفته بودن مهموني.رفتم توي اتاقم.آستينمودادم بالا.دستم کبودکبودشده بود.هيچ جاي سالمي توي دستم نمونده بود.سرنگ روبه رگ دستم زدم.کم کم داشت اثرميکردوحالم بهتروبهترميشد.سرموتکيه داده بودم به ديواروآروم اشک ميريختم چون هنوزم دليل اين حالتام رونفهميده بودم يه فکري به ذهنم ميرسيدامادلم نميخواست فکرکنم که اون بلاسرم اومده اونم اينکه معتادشده باشم....
توي حال خودم بودم که دراتاقم بازشد.چشمام روبازکردم وباترس به کسي که اومده نگاه کردم.باورم نميشد.اردلان بوداون اينجاچيکارميکرد؟باتعجب به من وحالم نگاه ميکرد.باتته پته اسمموصدازد.ازجام بلندشدم.
به خودش اومد.نزديکم شد.روبروي هم ايستاده بوديم.چقددلم.براش تنگ شده بود.خيلي وقت بودکه نديده بودمش.بالبخندبهش گفتم:اردلان...عشقم...
نگاهي به پشت سرم ودستم انداخت وگفتم:آني توچيکارميکردي؟
romangram.com | @romangram_com