#_نبض_احساس_پارت_502
_باباي
اون روزوقتي به اردلان گفتم که فرداشب تولدبيتاس ودعوتمون کرده خيلي محکم وجدي گفت که نميخوادبري.خيلي دوست داشتم برم تولدش وبيتاازصميمي ترين دوستام بود.بازسراين موضوع دعوامون شدومن اصرارداشتم واسه رفتنم واردلان واسه نرفتم.آخرسرم کارخودموکردم ورفتم به اون مهموني ولي کاش نميرفتم....
سارا:آني ميخواي بقيشوبزاريم واسه بعد؟
_نه ادامه ميدم....
همونجوري که گفته بودجشن بزرگي توي ويلاي باباش گرفته بودوجمعيت زيادي ازدخترپسرااومده بودن.سحروسروش هم به يه بهونه اي نيومدن.بيشتربچه هاي دانشگاه بودن.
بيتاروپيداکردم ورفتم سمتش.تولدش روتبريک گفتم وکادوش رودادم.لباس خيلي بازوآرايش جلفي کرده بود.تابه حال بيتارواينجوري نديده بودم.ازاينجورمهموني هارفته بودم اماهرسري يکي همرام بودواين دفه تنهابودم.بيتاازکنارم جم نميخوردوبه همه منوبه عنوان بهترين دوستش معرفي ميکرد.چراغاخاموش بودوصداي موزيک کرکننده.دخترپسراهم اون وسط توي بغل هم وول ميخوردن.قيافه بعضي هاشون نشون ميدادکه مست مستن.بيتابادوتاليوان آ ب پرتغال اومدسمتم.يکيشوگرفت سمت منم واون يکي هم دست خودش بود.
بيتا:من نميدونم اين سحرچرانيومده بزارببينمش ميدونم باهاش چيکارکنم.حوصلت که سرنرفته.
_نه همه چي خوبه...
بيتا:بابااينقدخجالتي نباش بروپيش بچه ها.بياوسط يکم قربده.بخورآ ب پرتغالت روتاخنکه.
يه قلپ ازآ ب پرتغالم روخوردم.خنک خنک بودوبه مني که حسابي گرمم شده بودچسبيد.تاته ليوانم روخوردم.بيتاکنارم نبود.يعدچنددقيقه احساس سرگيجه داشتم.حس ميکردم همه چيز داره ميچرخه تصويرهاواضح نبودن امايکم که گذشت ديدم بهترشدديگه سرم گيج نميرفت ولي يه تغييري توي حالتم به وجوداومده بود.گرمم شده بود...دوست داشتم برقصم...حس ميکردم توي ابرام ودارم پروازميکنم...حالت طبيعي نداشتم....رفتم وسط ومثه ديوونه هاميرقصيدم هيچ کدوم ازرفتارام دست خودم نبود.جمعيت زيادي ازدخترپسراروميديدم که دورم جمع شدن وميخندن ودست ميزدن.اوناهم مثه من حالت طبيعي نداشتن.بعدش نميدونم چي شد...
صبح که بيدارشدم باهمون لباسابودم.فقط نميدونستم کجام.ازتختي که روش خوابيده بودم اومدم پايين.ازاتاق که اومدم بيرون فهميدم که خونه بيتام.خودشم خواب بود.همه جابهم ريخته بود.ازاتفاقات ديشب هيچي يادم نميومد.نگاهي به گوشيم انداختم اردلان ومامان وسامي چندبارزنگ زده واس ام اس داده بودن.به سامي اس ام اس دادم وگفتم که خوبم وعذرخواهي کردم ازاينکه يادم رفته بودبهشون خبربدم.باخودم گفتم من چراخونه نرفتم وشب اينجابودم؟چراازاتفاقات ديروزهيچي يادم نمياد...بيتاکه بيدارشدهمين سوالاروازش پرسيدم.
romangram.com | @romangram_com